تبليغاتX
دستنوشته هاي شخصي من

دستنوشته‌هاي يه آدم! با قيافه غلط انداز! *** بابا جون حداقل 2 خطشو بخون، شايد به دلت نشست

به اطلاع عزیزان می رساند:

بنده چند وقتی هست که یک وبلاگ راه انداختم و مدت یک هفته هست که توش مطلب میذارم.

تمشک

www.tameshk.ir

+ نگاشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 1:8 توسط رضا |

(چون اين مطلب رو از سر عصبانيت نوشتم احتمالا فكري هم پشتش نيست!)

 

هرچند كه تو اين ايران خراب شده نميشه به هيچ آماري (شركت در انتخابات، تعداد آراء، آمارهاي ثبت احوال، وزارت بهداشت و ...) اعتماد كرد، اما به هرحال اين آمارها زِري هست كه آقايون مي‌زنند و براي ما قابل احترام و ... هست!

يكي از همين آمارها نشون ميده كه 12 درصد از زوج‌هاي اين ايران خاك بر سر نازا (نابارور) هستند.

با وجود اين كه اظهار نظر يكطرفه تا حدودي بي‌انصافيه، امامن به سهم خودم بدم نمياد كه يكي از همين 12 درصد باشم.

چراوقتي نمي‌تونيم بچه خودمونو جوري كه درست هست يا اون جوري كه خودمون دوست داريم تربيت كنيم، چرا وقتي نمي‌تونيم خواسته‌هاي اون‌ها رو برآورده كنيم، چرا وقتي قراره اون رو سگ هم حساب نكنيم، براي لذت خودمون يا براي اين كه مردم […] از سر دلسوزي، تمسخر و غالبا از سر حماقت، نگن "فلاني بچه‌اش نمي‌شه!" چهارتا بچه قد و نيم قد پس بندازيم كه دو روز ديگه همون بچه‌ها لعن و نفرينمون كنن!؟

بچه‌تر كه بودم با خودم فكر مي‌كردم اين بشر چقدر ظالمه كه حيوونارو زنداني مي‌كنه و مي‌كشه و مي‌خوره!

كمي كه بزرگتر شدم با اين نكته كنار اومدم كه قانون جنگله ديگه! بايد بخوري تا زنده بموني و در رفاه باشي.

بعدش اين به ذهنم رسيد كه اين بشر چقدر ظالمه كه به كشورهاي ديگه حمله مي‌كنه و هم نوع خودشو ميكشه!

شايد توجيه اين نكته هم اين باشه كه قانون جنگله  ديگه، بايد بكشي تا زنده بموني و در رفاه باشي.

حالا به اين نكته رسيدم كه يكي ديگه از مصاديق اثبات ظالم بودن بشر همين بچه‌دار شدنه!

 

كشتن حيوون براي زنده موندنه، كشتن آدم براي كسب قدرته، اما تباه كردن يك آدم كه از گوشت و پوست و خون خودمونه چه لذتي داره!؟

 

پ.ن/ جمعه كه براي گذروندن آخرين روز از دوره امداد باليني به بيمارستان رفته بودم، دوتا خانوم يه فاصله نيم ساعت از هم اومدن براي انجام IVF.

يكيشون مي‌گفت اينقدر براي بچه دار شدن دارو‌هاي هورموني مصرف كردم كه همه بدنم ورم داره! اون يكي هم كه يك بچه 12 ساله داشت و براي دومي داشت خودشو به آب و آتيش مي‌زد!!!

+ نگاشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:36 توسط رضا |

امون از وختي كه آدم اسير تكنولوجي بشه و اين تكنو لوجي يه گوشه از زندگي اين بشر دو پا رو بگيره.

البته فقط اين تيكنولوجي همه بد بختي آدما نيس، يه وختايي هستش كه آدم از مشكلات كوچيك كلافه ميشه.

 

... عارضم به خدمتتون كه يكي از روزهايي كه مشرف شده بودم خونه پدر خانومم اينا، گوشي تيليفون همراهِ موبايلم اونجا جا موندش. براي اينه تماس‌هايي كه بام مي‌گيرن براشون مزاحمت ايجاد نكنه گفتم كه خاموشش كنن.

اتفاقا فرداي اون روز قرار بود كه منو احمد ماشين ممدمونو ببريم گارانتي.

صبح كه شد از خونه به احمد زنگ زدم و هماهنگ كرديم.

قرار بود احمد ماسين ممدو بياره، كه مطابق معمول باك بنزين ماشين خالي بود و منم موتورمو بيارم كه از نمايندگي باهاش بريم شركت.

احمد اومد دم خونه، سوئيچ و كارت سوخت موتورمو از پنجره براش انداختم پايين و گفتم تو برو بنزين بزن تا منم خودمو تو پمپ بنزين برسونم بهت. (غافل از اين كه من براي كارتم رمز گذاشتم و اون ...!)

ناچاراً رفتم تو پمپ بنزيني كه توي مسير بود و چند ديقه منتظر موندم ولي خبري نشد. كمي جلوتر رفتم و يه تلفن كارتي به چشمم خورد.

كلي خركيف شدم

كارتي رو كه از زمان طفوليت به همراهم داشتم در سوراخ تلفن فرو كردم اما انگار كارت من مال زماني بود كه تلفن‌ها سكه اي بود، هرچي قسم و آيه و خواهش و... بلد بودم با اون  تلفن زرد يا شايدم سبز رنگ درميون گذاشتم اما اونم مثل آدما فقط پول رو مي‌شناخت.

(در اين دو دهه كه از عمرش ميگذشت 1400 تومن توش مونده بود!)

افسرده ولي با اميد به آينده به سمت نمايندگي راه افتادم.

جلوي نمايندگي منتظر احمد موندم. يه رُب، بيس ديقه، نيم ساعت، ولي احمد نيومد. رفتم تو مغازه اي كه جنب نمايندگي بود و گفتم "سلام؛ ببخشيد كه اول صبح مزاحمتون مي‌شم، مي تونم يه تلفن بزنم؟"

آقاهه با نامردي تمام گفت تلفن نداريم. (انگار من كورم و دوتا تلفن روي ميزشو نمي‌بينم.)

بازم كمي صبر كردم، اين بار به يكي ديگه از مغازه‌ها رفتم. اين دفه يارو گفت من شاگرد مغازه‌ام، برو از صاحبش اجازه بگير.

صاحب مغازه اول OK‌ داد، بعد گفت فقط موبايل نباشه.

نا اميدانه گفتم اتفاقا موبايله. بعد گوشي خودشو درآورد و گفت بيا با اين زنگ بزن.

با احمد تماس گرفتم و رمز رو دادم بهش، بعد از نيم ساعت سر و كله‌اش پيدا شد.

و اما بعد ...

دو تايي رفتيم ماشينو تحويل بديم، كمي در صف ماشينا ايستاديم.

جلوي در كه رسيديم آقاهه گفت: "اين نمايندگي اختصاصي زانتياست..."

نمي دونم پاهامون آب رفته بود يا دستامون كش اومده بود!؟ فقط مي‌دونم كه دست از پا درازتر به سمت يه نمايندگي ديگه رفتيم و تا ماشينو تحويل داديم و رفتيم فتيم محل كار، ساعت شده بود 10:30

آخر الامر تو اين 3 – 4 روزي كه گوشيم خونه آقا سيد (پدر خانوممو ميگم) جا مونده بود مكافات و مصيبت و مشقت‌ها كشيدم كه مپرس.

 

+ نگاشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:44 توسط رضا |

يه بار بعد از ساعت اداري موندم تو سازمان و تا ساعت 1 نصفه شب بكوب كار كردم.

به خاطر دو زار و ده شاهيش نبود، انصافا هم فعاليت اضافي بود و ...

فرداي اون روز يه مقدار كلاسم دير شد و همينجوري يلخي موتورمو گذاشتم تو پياده رو و قفل كردم، از كلاس كه بيرون اومدم كلاه كاسكت و دستكشمو كه روي فرمون موتور بلند كرده بودن!

خلاصه يه دفه كه تا بوق سگ مونديم، بيس تومن رفت تو پاچمون!!!

 

فردا، (در واقع چند ساعت ديگه از امروز)، درگير برگزاري اولين كنگره بين المللي دامپزشكي طيور هستيم.

الان يه ذره سرم خلوت شده، تو اين سازمان كوفتي هنوز بهم شام ندادن!

البته ديگه كسي نمونده كه بخواد شامي هم در كار باشه. اينقدر چاي خوردم كه تا تو چشام اومده.

كيه كه قدر بدونه!!!؟؟؟

ديگه ارزش نداره تا خونه برم و فردا دوباره برگردم به اين خراب شده، باس شب همينجا لالا كنم.

مي‌ترسم دوباره فردا خدا بذاره تو كاسه‌ام كه تا الان موندم! يا شايدم بگه خدمت صادقانه بخوره تو كمرت!

+ نگاشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:20 توسط رضا |

در نخستين روز از هفته‌اي كه امروز آخرين روزشه، پدر خانومم كه باز به زيارت خونه خدا مشرف شده بود از سفر حج برگشت.

يكي دو روز بعدش نماز مغرب كه تموم شد كم كم سر و كله خوديا پيدا شد و جمع خوديا جمع بود.

بعد از پذيرايي مهمونا نوبت شام رسيد.

اما يهويي وسطاي شام برق رفت، بعضيا زود خداحافظي كردن و محفل رو ترك كردن! (حالا مونده تا ببينيم به كجاها و چه چيزايي شبيخون زدن!!!)

از اونجايي كه ظاهرا فشار گاز كم بود روشنايي‌ها جون روشن كردن فضا رو نداشتن و به چندتا شمع بسنده كرديم.

در اين بين حاجي (ابوي بنده) شيطنتش گل كرد واثبات كرد كه دست كمي از فرزند خلفش (پوشه) نداره! به من گفت ببين الان همه بچه‌هارو اغفال مي كنم!

بعد يه تيكه پوست پرتقال رو برداشت و الكلش رو ريخت به شعله يكي از شمع‌ها و همه بچه ها چند برابر شدن شعله شمع رو ديدن و ...

در طرفه‌العيني ويروش پوست پرتقال در بين بچه‌ها شايع شد و كلي سر و صدا راه افتاد.

 

 

چند روز پيش مامانمو برده بودم بيرون، در راه برگشت به منزل، آقا پليسه جلومو گرفت!

علت رو ازش پرسيدم، گفت: كمربندت بازه!

ديدم راست ميگه و پر رويي نكردم، فقط بهش گفتم خوبه كه كمربندم بازه، اگه زيپم باز بود چقدر جريمه مي‌كردي!!!؟

------------------------------****----------------------------

امشب برفي كه اومده بود آدمو ياد ماسه بادي هاي كنار دريا مي‌انداخت.

بعد از هيئت برگشتيم شهرك و هوس كرديم يه كم با هم برف بازي كنيم.

اول كه پارو آورديم و يه كوه برفي تو محوطه درست كرديم ولي ديديم كه كاري بيهوده‌اي كرديم.

بعدش يه ذره با برف زديم تو سر و كله هم، حسين هم دامادشونو كه تازه به جمع خونوادشون اضافه شده بود به ما معرفي كرد و ما هم با برف از اون استقبال كرديم.

حديود يك ساعت تو برفا دوييديم و برف بازي كرديدم. هر بار كه نشستم و پاشدم، چند سانتي متر اسپيلت جديدم جر خورد.

وقتي اومدم خونه ديدم كه بيشتر از يك وجب جر خورده!!!

با خودم فكر كردم كه اگه اون پام نبود شايد خودم...!!!

 

+ نگاشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 15:12 توسط رضا |