تبليغاتX
دستنوشته هاي شخصي من

دستنوشته‌هاي يه آدم! با قيافه غلط انداز! *** بابا جون حداقل 2 خطشو بخون، شايد به دلت نشست

*انتهاي انصاف نگارنده!
براي رفاه حال مخاطبين محترم، از همين اول بگم آخر اين مطلب خيلي بيخوده! يعني فقط جهت روزآمد كردن وبلاگ نگاشته شده است!

امشب عجب باد و طوفاني بود! برق كل محله رفته بود!
من و پسر عموم شامو تو تاريكي خورديم، كلي تريپ عرفاني بود، آخه خونواده تشريف بردن شهرستان!
هنوز برق به تنگستن لامپ‌ها نرسيده بود كه زنگ خونه به صدا در اومد!
تا درو باز كردم 4 تا قل‌چماق ريختن تو خونه! تا خواستم به خودم بيام و وجود آقايون رو در اين ساعت از شب تجزيه و تحليل كنم، ديدم كله يكيشون تو يخچاله! تازه دو زاريم افتاد كه اون حسينه!
ديگه خيالم راحت شد كه اونا آشنا هستن، ولي يهو به فكر فردا افتادم كه نهار ندارم. اما ديگه كار از كار گذشته بود! انگار هيچ وقت تو این یخچال خوراکی نبوده!
(تازه شانس آوردم كه موقع شام نيومدن و گر نه امشب شام هم نداشتم!)

بعد اومدن فوتبال ببينن، ولي انگار خونه رو با استاديوم اشتباه گرفته بودن!؟
حالا خوب شد فقط 3 تا گل رد و بدل شد، اگه يه گل ديگه هم زده بودن كه سقف همسايه پاييني ريخته بود!
من هم امشب خيلي خسته بودم، ولي «مهمون» حبيب خداست ديگه!!!
هي مي‌رفتم چاي مي‌آوردم، آخه ديگه چيزي براي خوردن و پذيرايي پيدا نمي‌شد!
خلاصه فوتبال هم تموم شد و من كلّي خَر كِيف شدم كه الان اين آقايون نامحترم تشريفِ منحوسشونو ... .
اما شتر در خواب بيند پنبه دانه!
حضرات آيات تازه مي‌خواستن بازي رو تفسير كنن!
من هم بي خيال اونا شدم و رفتم تو اتاقم، خلاصه تا ساعت 12 و نيم با هم كل- كل كردن و مخ ما رو تليت كردن، آخر سر با كلي مشقت و فلاكت تونستم 5 – 6 تا خيار پيدا كنم، خيارهارو تقديم حضور آقايون كردم و به پاس اين محبت، برادران چترباز شرشونو كم كردن.

*همونطور كه گفته بودم خيلي مطلب مذخرفي نوشتم، ولي براي اين كه وقتتون رو تلف نكردن باشم، شما رو به صرف يه پيام اخلاقي دعوت مي‌كنم.
نكته اخلاقي: وقتي نَنه- بابات مي‌رن مسافرت، تو هم مثل بچه آدمي‌زاد پاشو با اونا برو، تا اين بلاها سرت نياد!!!

+ نگاشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 3:24 توسط رضا |

عشق اينترنتي

ساعت 11 شب بود. برام يه PM اومد!
كلي سلام و احوال پرسي و قربون صدقه رفتن! «I Love You، دوستت دارم، عشق مني، تو مرد زندگي من هستي و ...»
از اين طرف مُخ من هي Error مي داد كه اين بنده خدا كي ميتونه باشه!؟
ولي من نمي خواستم بند رو آب بدم، يه مقدار غُد بازي هم باعث شد تا ازش نپرسم اسم شما چيه؟
اما نه خير! از قرار معلوم خانوم بي خيال معامله نيست! يه بند مي‌گفت‌ «دوستت دارم، عاشقتم، بامرامي، با وفايي، گلي» و از اين حرفاي عشقولانه!
من هم بيش از پيش مات و مبهوت و نيز متحير در جواب سركار خانوم مي گفتم: شما بزرگواريد، نظر لطفتونه، من كوچيك شمام و ... .
بعد از اين كه من چند تا سؤال انحرافي از ايشون پرسيدم، اون خانوم محترم برداشت كردند كه پاي دختر ديگري در ميون هست! كمي دلگير شد و گفت «مي خواي منو از سر راهت برداري!؟ رك بگو!»
من ديگه چشمام گرد شده بود. تا اون روز پاي هيچ دختري تو زندگيم نبوده، بعد خانوم خودشون كه پيداشون شده هيچ، مي فرمايند پاي كس ديگري هم وسط هست!
به ناچار مشكلات خودمو بهونه كردم و سفره دلم رو براش باز كردم، از سير تا پياز براش تعريف كردم. بعد بهش گفتم هر كسي اين قدر مشكل داشت اسم خودشو هم فراموش مي‌كرد، ديگه چه برسه به عشق و عاشقي!
(البته خودمونيم، كلي سبك شدم. چون حرفاي دلمو به هيچ كس نزده بودم. ديگه آخرش اشكم در اومد.)
ايشون هم كلي به من دلداري داد بعد خودشو معرفي كرد. حالا باز قربون صدقه‌ها شروع شد.
ديگه داشت باورم مي‌شد كه اين خانوم سرنوشت منه!
هرچي ميگفتم آخه نديده و نشناخته كه آدم عاشق نمي‌شه! ولي مرغ خانوم يه پا داشت كه من تا آخر به عشقمون پاي‌بندم، من و تو با هم صحبت كرديم و ... .
ديگه مجبور شدم از در ديگري وارد بشم.
بهش گفتم از خودت بگو، براي زندگي مشتركمون بايد بيشتر از هم بدونيم.
بيست سؤالي شروع شد.
من مي‌پرسيدم و خانوم هم جواب مي‌دادن، اسم- فاميل- شغل- وضعيت تحصيل- خونواده و ... تا اين كه رسيديم به «سن»!!!
گفت 23 سالمه، مگه نمي‌دونستي!؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم چرا، مي‌خواستم همه اطلاعات رو كنار هم بذارم كه به نتيجه برسيم.
(آخه فكرشو بكنيد من كه 21 سالمه بايد با يه خانوم 23 ساله ازدواج كنم!)
خلاصه راند اول تموم شد. حالا نوبت اون بود كه بپرسه.
اسم- فاميل- شغل- وضعيت تحصيل- خونواده و ...، باز هم به سن رسيديم، گفتم 21 سالمه.
يهو همه چيز تغيير كرد! اون خانوم با تعجب گفت «ولي تو گفتي 23 سالته! يعني...)
من هم حاج و واج، گفتم: من؟ من گفتم؟ حتما اشتباهي شده!
-«اشتباه؟ چه اشتباهي؟ من و تو با هم حرف زديم! همه اين مسائل رو هم با هم مطرح كرديم، اگه پاي كس ديگه‌اي وسطه بگو! آمادگيشو دارم.»
ديگه حالا من هي مي‌گفتم به خدا اشتباه گرفتي- به جون مادرم من اوني كه تو مي‌گي نيستم- من تو عمرم با هيچ دختري صحبت هم نكردم، ديگه چه برسه قرار ازدواج بذاريم!
خلاصه بعد از كلي سؤال و جواب فهميديم كه به دليل تشابه ID، سركار خانوم بنده رو به جاي نامزد محترمشون اشتباه گرفتن!
بنده خدا ديگه اينقدر خجالت كشديد و معذرت خواهي كرد كه ديگه من خيس عرق شدم.
اما اين مزيت رو داشت كه ساعت 2:30 نيمه شب بنده رو رسما براي جشن عروسي دعوت كردن.

به اين مي‌گن يه اتفاق Happy End. من هم براشون آرزوي سعادت و خوشبختي مي‌كنم.

+ نگاشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:31 توسط رضا |

باز هم شماره جديد نشريه و باز هم مكافات براي من!

Sconce 1) داستان از اونجا شروع شد كه اخوي بنده به دلايلي از مديريت فني و صفحه‌آرايي نشريه وزين و پربار «...» كناره گيري نمودند. از اون موقع به بعد اين وظيفه سنگين و خطير به طور موروثي بر دوش اين بنده حقير دست نوازش كشيد.

Sconce 2) حالا اين صفحه آرايي ما هم داستان‌هايي داشت براي خودش.
سر هر ماه (هر شماره) ما به يه بهونه‌اي با اين آبجي‌ها و داداش‌هاي تحريريه كنتاكت مي كرديم كه بي‌خيال ما بشن، اما باز براي شماره بعدي، پررو! پررو! ميان مي‌گن فلاني مطلب‌ها آمادست، ظرف يكي دو روز ببند كه... .
ما هم ساده! مي گيم اين شماره آخريشه‌ها! براي شماره بعدي من ديگه نيستم.
اما ماه بعد كه مياد، روز از نو، روزي از نو!

Sconce 3) بعد از كلي وقت گذاشتتن و خلاقيت به خرج دادن، صفحه‌آرايي تموم مي‌شه و فايل بسته شده رو با خيال راحت به دفتر نشريه مي‌برم.
حالا اينجا داستان باحال مي‌شه.
كلي تحويل مي‌گيرن و كلي تعريف مي‌كنن. اما بعد از يك روز دوباره 10 صفحه متن خام براي صفحه‌آرايي مي‌دن!
من هم مات و مبهوت، فكّم آويزو مي‌شه! تا ميام بپرسم اينا ديگه...؟
سردبير محترم مي‌فرمايند: «مطالب بودن هماهنگي هيئت تحريريه بوده! بچه‌ها با چاپ شدن آنها مخالفت كردن! الان اين مطالب جديد رو ببر و دوباره ببند! به بابا و داداش هم سلام برسون.»
ما هم رو حساب رفاقت هيچي نمي‌گيم. دوباره فرداش فايل بسته شده رو تحويل دفتر نشريه مي‌دم.
اين بار سردبير محترم براي اين كه من شاكي نشم، شخصا خودشون دست به كار مي‌شن و در مدت زمان كوتاهي نتيجه زحمات بنده را كن فيكون مي‌نمايند و اسم شريف بنده هم به عنوان مدير فني درج ميشه.
و اين آغازي دوباره براي قهر دوباره منه! اما حيف كه فايده‌اي نداره! باز هم در ماه جديد بايد خودم... .

+ نگاشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:29 توسط رضا |