![]() |
سخن نويسنده:
لطفا اونايي كه منو از نزديك ميشناسن و با من در تعامل هستند به اندازه يه ارزن جنبه داشته باشن و ضايع بازي در نيارن، البته خودم ميدونم اينو كه نوشتم ديگه حتما كمال همكاري رو انجام ميديد و تابلو بازي رو ميتركونيد.
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
چند روز پيش تو يه وبلاگي (shookhi) با يه عكس مواجه شدم كه منو برد به حال و هواي يك سال پيش.
عكس "دکتر فقیه" بود، يك سال پيش اين موقع قائم مقام و عملا رئيس ستاد انتخاباتي دكتر احمدينژاد بود.
پارسال در همين ايام بود كه حسابي در تب و تاب انتخابات بوديم، يكي از قشنگترين و خاطرهانگيرترين دوران زندگيم همون يكي دو ماهي بود كه توي ستاد انتخاباتي دكتر احمدينژاد بودم.
خدايي بچهها از جون و دل كار ميكردن و خسته هم نميشدن.
::انسانيت و وجدان و عشق::
از سر صبح تا 7 و 8 شب توي سايت مشغول رصد سايتها- جستجوي خبر- ارسال خبر- طراحي پوستر- طراحي فلش و خلاصه سرگرم كارهاي سايت و كميته رسانهها بوديم، تا ساعت 10 استراحت و شام و ... .
البته در كنار اين امور، كارهاي فرهنگي مثل وبلاگ نويسي هم انجام مي داديم!
بعد از ساعت 10 گلّهاي ميرفتيم براي تبليغات تا 5 صبح، پوستر و CD پخش ميكرديم- عكس مي چسبونديم و نيز افكار عمومي رو تنوير مينموديم (دزدگير 2005 با 4 يا بعضاً 8 سال گارانتي!) تا وقتي ديگه صدامون ميشد مثل آقا قرطاس!
بعضي وقتي شعور سیامک بالا ميزد و پوسترها رو از طرف دكتر احمدينژاد امضا مي كرد و شماره تلفن هم ضميمه اون ميكرد و ميداد دست ملت! البته ترجيحا ميداد به […]
::تغيير هويت::
دور اول انتخابات تموم شد. عناصر خود فروخته گير دادن كه تيريپ تو خفنه! همه رأيهاي دكتر رو ميپروني و ...، منو مجبور كردن تيريپ هنريمو كه كلي وقت براي اونطوري شدن گذاشته بودم كُن فَيَكُون كنم. اولش خودم خودمو نمي شناختم، هر كي مي ديد دهنش باز مي موند. تيريپم شده بود ته بچه سوسول!
::ته نامردي::
براي دور دوم به علت اين كه كفگير به ته ديگ خورده بود بايد از خلاقيت و استعدادهاي بيشرمانه و ناجوانمردانه بچهها بهره ميبرديم.
يكي از معضلات موجود، كمبود سيريشم بود! به همين دليل مجبور بوديم به ستاد كانديداي ثروتمند مراجعه كنيم و كلي خالي ببنديم تا بتونيم سيريشم و برچسب تبليغاتي هاشمي رو بگيريم.
مورد استفاده سيريشم كه مشخصه، اما برچسبها سرعت عمل بچهها رو خيلي بالا ميبرد! تو خيابون وليعصر يه ماشين كه سرعتش يه ذره كم ميشد، در كسري از ثانيه با پوسترهاي دكتر كه با برچسبهاي هاشمي چسبيده مي شدن پوشيده مي شد.
::جوگيري::
وقتي دكتر رأي آورد، حسين سييلوشو گل زد و يه بنر از دكتر رو روي كاپوتش چسبوند.
4- 5 تا ماشين شديم و رفتيم تو خيابون و صفا و ...
حسين انداخته بود تو اتوبان نیایش با 170- 180 تا مي رفت اول همه گلها به فنا رفت بعد بنر كنده شد و سوت شد، حالا نوبت خودمون بود كه به فنا بريم! يهو دستي كشيد و ماشين دور خودش چرخيد، نزديك بود بريم قاطي باقاليا، ولي خدايي باز خوب جمع كرد. از اون طرفم مجتبي! همچين ميروند كه خودش داشت ميگرخيد! با سرعت 85 كيلومتر در ساعت!
پ.ن/ به جای عکس این خواهر محترم اول کاریکاتور دکتر فقیه رو گذاشته بودم. ولی آقای میم امر کردن که اونو حذف کنم. منم اطاعت امر کردم.

امروز صبح بعد از يك سال كه بي خيال درس و دانشگاه شده بودم رفتم دانشگاه كه تسويه حساب كنم كه نام و ننگ دانشجو بودن از روم برداشته بشه!![]()
داداشم مرام گذاشت و گفت: منو تا يه مسيري برسون، بعد ماشين رو ببر دانشگاه.
خدايي تو اين گرما نميشد كلاس الكي بذارم و تعارف تيكه پاره كنم و بالاِجبار قبول كرد!
ماشين رو جلوي دانشگاه پارك كردم و به دانشكدمون رفتم.
بعد از هماهنگي كارها برگه انصراف از تحصيل رو گرفتم و رفتم به آموزش كل و دو، سه تا فرم ديگه!
ولي امروز به اين نتيجه رسيدم كه درس خوندن خيلي ساده تر از تسويه حساب كردنه، خدا نصيبتون نكنه! براي پر كردن برگه تسويه، حداقل 3000 تا اتاق رو در نورديدم (اداره آموزش- امور دانشجويان- كتابخانه مركزي- سالن تربيت بدني- خوابگاه- مركز رايانه- دفتر دانشكده- انبار- امور تغذيه- آزمايشگاه مركزي- امين اموال- حسابداري و ... هِ هِ هِ (اين نماد نفس نفس زدنه!)
تو هر كدوم از اين بخشها هم كه ميرفتم اول يه ساعت گير ميدادن كه براي چي ميخواي انصراف بدي!؟ تو كه فقط 4 واحدت مونده!!!
بعد هم طبق ضوابط، منو ميفرستادن انتشارات كه از فلان فرم كپي بگير!![]()
خلاصه 10، 15 تا مهر و امضا گرفتم، حالا بايد مي رفتم بانك كه بدهكاريهارو صاف كنم.
از در دانشگاه اومدم بيرون و سوار ماشين شدم، تا خواستم استارت بزنم ديدم يه هفت تومني گذاشتن زير برفپاكّن!![]()
رفتم بانك، بعد از طي يه صف طولاني، بدهكاريها، وام دانشجويي و جريمه ماشين رو پرداخت كردم و باز اومدم دانشگاه.
حالا اون دو، سه هزار تا اتاق رو كه رفته بودم بايد دوره مي كردم! همه كارها انجام شد و پروندم بايگاني شد. بعد رفتم امور دانشجويان، بازم يه فرم ديگه پر كردم، بعد از توي پروندم اصل گواهي ديپلم و ريز نمراتم رو دادن بهم.
به اين ترتيب امروز من مدرك ديپلمم رو بعد از كلي واحد پاس كردن تو دانشگاه گرفتم، الان ديگه نام و ننگ دانشجو بودن روم نيست.![]()

ساعت 2:30، خونه...
ساعت حدود 2:30 بود كه از سر كار برگشتم خونه، وجدان كاري ايجاب مي كرد كه از خستگي بميرم! نهار رو خوردم و تصميم گرفتم مثل جنازه ولو بشم و يه چرت بزنم، آخه علاوه بر خستگي توي روز، مي دونستم كه تا نصف شب بايد بيدار باشم و فردا هم كله سحر بايد پاشم!
هنوز 3 ديقه از خوابم نگذشته بود كه تلفن شروع به زنگ زدن كرد. دوست داشتم هر كي كه اون ور خطه دليل قانع كنندهاي براي اين كار مزخرفش داشته باشه! جواب تلفن رو مختصر و غير مفيد دادم تا خواب از كلّم نپره! دوباره اومدم بخوابم، 5 ديقه نگذشته بود كه داداشم دلش برام تنگ شده بود و زنگ زد! دوست داشتم هر چي از دهنم در مياد بهش بگم، ولي...!![]()
دوباره موبايلم زنگ زد، ولي به لطف عزيزان اداره مخابرات ارتباط برقرار نشد. اينا همه كم بود، يكي دو بار هم خواب ديدم كه گوشيم داره زنگ ميزه- از خواب ميپريدم. بعد از مدتي نوبت رسيد به ساعتم كه شروع به زنگ زدن كرد! خلاصه ترجيح دادم كه بيخيال خواب بشم!![]()
ساعت 6:30، حرم امام...
عصر با 4 نفر از رفقا رفتيم حرم امام، آخه قسمتي از امور اجرايي مراسم سالگرد ارتحال امام به ما محوّل شده بود. وقتي رسيديم به حرم هنوز كارت تردد خودرو نداشتيم، قرار شد من و حسين براي گرفتن كارت و هماهنگي كارها بريم پيش مسئول تيم.
رسيديم به بازرسي بدني! من كه معمولا عادت ندارم موبايلمو تحويل بدم تصميم كرفتن قاچاقي اونو بيارم داخل، اما اين بار فرق داشت! چون احمدينژاد سخنراني داشت، بچههاي سپاه انصار داشتن ملت رو بازرسي ميكردن (خداييش هم خوب ميگشتن).
ولي من از اونا تيزتر بودم! گوشي رو با روشهاي اختصاصي خودم بردم داخل!![]()
يه راست رفتيم پيش مسئول تيم، ولي كارت تردد تموم شده بود! مجبور بوديم با بچههاي داخل ماشين تماس بگيريم، اما خيلي تابلو بود كه اونجا زنگ بزنم، من نشستم كنار ديوار، حسين هم (بزنم به تخته) با اون قد و هيكلش وايساد جلوي من كه كسي منو نبينه! شماره رو مي گرفتم، تا مي خواستم حرف بزنم آنتنش ميپريد! البته دليل علمي اين عدم آنتندهي هم خود حسين بود كه مثل يه ديوار حائل عمل ميكرد و اجازه عبور امواج رو نميداد!
خلاصه تلاشها بيفايده بود، مجبور شديم بريم بيرون و هماهنگي رو با بچهها انجام داديم و دوباره برگشتيم.
حالا دوباره بايد بازرسي بدني ميشديم. ميدونستم كه اينبار دستم رو ميشه! رفتم تو صف و قبل از اين كه منو بگرده كلي رو مخ طرف راه رفتم كه حواسش پرت بشه! ولي مثل اينكه نشد، اينبار موبايلمو پيدا كرد ولي مخش هيچ سيگنالي نميفرستاد، همين طور زل زده بود به گوشي و دكمههاشو فشار ميداد، بعد موبايلو داد و گفت: «بيا اينم گوشيت!»![]()
من كه خودم كفبر شده بودم، گوشي رو ازش گرفتم و تا قبل از اينكه نظرش عوض بشه پيچيدم به بازي!
خلاصه مراسم شروع شد و تا ساعت 11 طول كشيد. بعد از مراسم رفتيم شام رو خورديم و تا ساعت 2 ول گشتيم و آب بازي و مسخره بازي طي كرديم.
ساعت 2:15 بود كه خير سرمون اومديم بخوابيم. تازه چشممون گرم شد كه ساعت 3:15 صبح شده بود. نامردا اومدن همه رو از خواب بيدار كردن. ماهم تا آخر مراسم سر پا بوديم و در خدمت اسلام و مسلمين.
ملت هم ماشاالله سطح فرهنگشون خيلي بالاست ديگه! الان صِدام در نمياد اين قدر محترمانه سرشون داد زدم.
الان من کلی خوابم مياد (خدا اَجرمون بده)

بعضي وقتا آدما بدون هيچ دليل منطقي ميخوان نظريه داروين رو در مورد خودشون به اثبات برسونن!
امروز غروب نشسته بودم پاي كامپيوتر، روي يه فايل فتوشاپي كار ميكردم. چون كيفيت كار زياد مهم نبود و ميخواستم حجمشم پايين باشه با (Resolution) وضوح ۷۲ كار ميكردم.
در اثناي كار بودم كه داداشم از سر كار برگشت و بدونهيچ مقدمهاي اومد و به وضوح اون گير داد كه بايد 300 باشه و ...
من هم طبق معمول Divert بودم و به حرفاش محل نذاشتم!
بعد از كه گير دادنهاي آقا تموم شد، اشتهاشون باز شد. رفت رفت تو آشپزخونه و يه سركي تو يخچال كشيد، قوطي تن ماهي چشمشو گرفته بود. مشغول خوردن شد.
از اون طرف مامانم داشت آشپزخونه رو مرتب ميكرد و كابينتها رو دستمال مي كشيد.
مامانم از پرسيد بليط قطار رو چكار كردي؟ گرفتي!؟
داداشمون هم تريپ گندگي اومد و گفت: «نه بابا! چرا عجله مي كنيد!؟ يه روزه رديفش ميكنم!»
من هم به حالت اعتراضآميز بهش گفتم: همه كارات ديقه نوديه! وقتي بليطا فروش بره كه ديگه نميشه كاري كرد.
اينجا بود كه اولين جرقههاي بگو مگو آغاز شد.
داداشم گفت: «تو كه فرق ۷۲Resolution رو با 300 نميفهمي […]
من هم در جواب اين اهانت، با كمال خونسردي نمكدون رو روي تن ماهي داداش جان خالي كردم!
اخودي كه شاكي شده بود با يه پرتاب 3 امتيازي قاشق نمك سود شده رو توي ظرفشويي انداخت.
البته قاشق ايشون در مسير رفتن دست نوازشي بر لباس بنده كشيد و لباسم به فنا رفت.
حالا دوباره نوبت من بود! دستمو كردم توي ظرفي كه آب و كف توي اون بود و يه مشت آب و كف نثار اخوي كردم.
ديگه بد شاكي شده بود، قوطي تن ماهي رو به طرف من پرتاب كرد.
سر تا پاي من شد تن ماهي، البته در و ديوار و كابينتها هم براي اعلام همدردي با من خودشونو با تن ماهي به گند كشيدن!
توي اون وضعيت فقط به اين فكر ميكردم كه من نبايد از اون كم بيارم.
يك لحظه مفتون پارچ آب يخ شدم. پارچ رو برداشتم و چنان ماهرانه به طرفش پرت كردم كه يه قطره هم از اون هدر نرفت و فقط داداش جون مورد عنايت قرار گرفتند.
نمي دونم چطور شد كه اون جو سنگين با وساطت مامانم تموم شد و آتش بس اعلام شد!
بعد از اين كه يه دوش گرفتم براي اين كه قضيه رو به نفع خودم فيصل بدم، اوضاع آشپزخونه رو رديف كردم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شنبه/ سازمان امنیت و اطلاعات کشور!
این قسمت از مطلب الان، (یعنی ساعت ۱:۳۵ روز شنبه ۶/۳/۸۵) اضافه شده!
برادر گرامی! به لحاظ مسائل امنیتی و سیاسی رسما از شما عذر می خوام!
آی مامان!!! غلط کردم! [...]، به جون مادرم من بی گناهم! ![]()