تبليغاتX
دستنوشته هاي شخصي من

دستنوشته‌هاي يه آدم! با قيافه غلط انداز! *** بابا جون حداقل 2 خطشو بخون، شايد به دلت نشست

بازم كنكور

روزهاست كه منازل به اماكن مبدل شده‌اند، ولي تا زماني كه در آغوش گور آرامش ابدي را تجربه كنم، علم مرا به سوي خود مي‌خواند و بار ديگر كنكور ...
چند شب پيش خونه يكي از رفقا مكان بود، ولي چون من قصد ادامه تحصيل داشتم جواب بله ندادم.
يه شب بعد از چند شب پيش خونه دوتا از دوستان مكان بود، ولي چون من قصد ادامه تحصيل داشتم جواب بله ندادم.
دو شب بعد از چند شب پيش خونه نيلوفر اينا مكان بود، من هم تا حدود ساعت 10 شب اونجا بودم، بعدش مراسم آشتي كنون سیامک (Ignored) و حسين (سعيد) بود، ولي چون من قصد ادامه تحصيل داشتم جواب بله ندادم.
البته مي‌تونيد علت دعوا و مشروح وقايع‌الاتفاقيه اون شب رو «اينجا» و «اينجا» بخونيد.

***

سه روز بعد از چند شب پيش وقتي من و اويس و حسين و نيلوفر از شركت اومديم بيرون با يه بنر تبليغاتي مواجه شديم، روش در مورد نمايشگاه پوشش اسلامي نوشته بود.
شوراي سياست گذاري تصميم گرفت كه بريم و از اون نمايشگاه ديدن فرماييم و اونجا رو با قدوم مباركمون مزين كنيم. بعد از كلي گشتن تو خيابون بهشتي يه جاي پارك مناسب پيدا كرديم، اما خيلي بايد پياده روي مي كرديم، تصميم گرفتيم كه بريم جلوتر و نزديك به در اصلي پارك كنيم. خلاصه اينقدر رفتيم جلو كه حدود يك دور، دور مصلا زديم و رسيديم به در اون طرفي، حسين تيريپ گندگي اومد و گفت: من كارت تردد […] دارم، به امتحانش مي‌ارزه، مي‌ريم نشون مي ديم شايد راه دادن داخل.
با كلي كلاس و تيريپ تشريفاتي كارت رو نشون نگهبان‌هاي جلوي در داديم، اون هم راه رو برامون باز كرد!!!
انگاري به […] تي‌تاپ داده بودن! اساسي حال كرديم كه اين كارت چقدر برش داره و ...
وقتي رفتيم داخل ديديم كه پاركينگ عمومي بود و هر كور و كچلي رو هم بدون كارت راه مي دن.
بعد از يه ساعت پرسه زدن تو نمايشگاه يادمون افتاد كه بد نيست رفع زحمت كنيم، در ضمن قرار بود براي شركت چندتا CD تهيه كنيم. تا ما CD گرفتيم اذان مغرب هم گذشته بود و با توجه به اين كه خونه نيلوجون مكان بود و خوراكي هم موجود نبود، رفتيم تا غذاي سازماني مكان رو تهيه كنيم. سوسيس و قارچ و سيب زميني و نون و نوشابه و ... سپس حمله به سوي خونه نيلوفر. ولي چون من قصد ادامه تحصيل داشتم جواب بله ندادم.
***
چهار روز بعد از چند شب پيش (امروز) رفته بودم كمك يه سري از بروبچ كه متصدي اجراي طرح تابستوني يكي از سازمان‌هاي دولتي بودن (اصلنم تامين اجتماعي نيست). قرار بود كه اين فنچول بچه‌هارو ببرن اردو...
خدا به پدر مادر اين بچه‌ها صبر بده، چي مي‌كشن از دست اين بچه‌ها!!!؟؟؟
--->بعد از اتمام برنامه، موقع نهار فكر كردم كه دارم قارچ مي‌خورم، اما ديدم نه!!! دارم جر مي‌خورم!
بعد از ظهر داشتيم ميومديم خونه كه زنگ زدن و اويس رو به عروسي دعوت كردن، اين موجود بي‌فرهنگ هم به هر كسي كه مي‌رسيد رسما براي عروسي دعوت مي‌كرد. براي تبين عمق فاجعه همين بس كه بگم اون جونور هم همراه اويس اينا به عروسي رفت، اما باز هم چون من قصد ادامه تحصيل داشتم جواب بله ندادم.
و اين داستان تا هفته آينده ادامه خواهد داشت!...

+ نگاشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 1:46 توسط رضا |

صد رحمت به سونامي!

امروز پيش از ظهر مامانم اينا رو بردم خونه خاله، بعد خودم رفتم حرم حضرت عبدالعظيم، نماز رو خوندم و زيارت كردم، ساعت 2 رسيدم خونه خاله- نامردا نهار رو خورده بودن، البته به صورت اختصاصي برام آوردن- خلاصه چتر مامان تا ساعت 6:20 باز بود، تا اومديم خونه ساعت از 7 گذشته بود.
وقتي رسيديم داخل خونه با بقاياي سونامي مواجه شديم. آشپزخونه روي آب بود و از سقف داشت شرشر آب مي ريخت، گچ سقف طبله كرده بود و رنگش باد كرده بود، نمي‌دونم اين اميري (همسايه بالايي) دوباره چكار كرده بود كه لوله‌ها به فنای عظما رفته بود.
به فرمان مامان، من و بابام ميز- صندلي‌ها رو آورديم بيرون آشپز خونه.
چاره‌اي ‌جز اين كار نبود، مجبور بودم اينو بگم، مي‌توني بفهمي!؟ (اوه! اوه! اذان شد، من مي‌رم مسجد، ديگه بابا- ننه نمي‌تونن با خدا كل كل كنن!) پس من از منطقه عمليات جون سالم به در بردم.
بعد از نماز، سيامك گفت مي خواد بره براي بازي آلمان و پرتغال تخمه بگيره- نیلوفر هم رفت ماشينشو آورد. نكته ملال آور اين بود كه اون جونور، سيريش شد و با ما اومد. اويس هم كه پاي ثابت ولگردي هست. 5 نفري رفتيم 4 تا تخمه بخريم، نيلوجون از اين ضبط‌هاي خارجي (به كلاس كار من نمي‌خوره) كه CD ميخوره و LCD داره خريده بود، نمي دونم كدوم آدم […] كنترل اون ضبط رو داده بود دست اون جونور كوهي! پدر مارو درآورد اينقدر زد اين Track اون Track- وقتي سيا رفت تخمه بگيره منم پياده شدم، دست اون جونور كوهي رو آوردم بيرون و در ماشين رو بستم رو دستش،‌ نامرد يه لحظه دستشو زود كشيد وگرنه به فنا رفته بود.
سيا برگشت، عجب چيز مزخرفي گرفته بود، برداشته تخمه طوطي خريده آدم […]!!!
برگشتني اين جونور باز هي ور ور مي كرد كه امشب من شما رو آوردم بيرون و از اين جور خزعبلات، ماهم ‌خواستيم بندازیمش پایین، ولي باز دلمون براش سوخت و آورديمش، وقتي رسيدم – نخود نخود ...، داشتم مي رفتم خونه كه حسين رو ديدم، مي‌خواست بره بيرون غذا بگيره، منم باش رفتم.
غذا رو که گرفتيم و داشتيم ميومديم داداشم زنگ زد كه تو آشپزخونه نمي‌شه غذا درست كنيم، منم رفتم 5 تا همبرگر گرفتم و رفتيم خونه.

***

تا اومدم تو خونه چشمام گرد شد و يهو زدم زير خنده، فرش آشپزخونه كه خيس آب بود، الانم رنگ و گچ سقف به طرز فجيعي ريخته بود روي فرش. تجسمشم خنده‌دار شايد هم گريه‌داره!  
ولي اون موقع بدنم گرم بود و چيزي نمي‌فهميدم، شام رو سر كيف خوردم، ولي اون چيزي كه نبايد مي‌شد، شد!
مامانم گير داد كه بايد امشب اين فرش رو بشوريت! اينجا بود كه من هرچي نفرين بلد بودم به مريم كردم.  بگو آخه دختر چرا راه جلو پاي اين جوونا مي‌ذاري!؟ خودت منحرف هستی کمه، با بقیه چکار داری!؟ موقع فرش شستن كه شد داداشم گفت من نماز نخوندم، الان مي‌خونم ميام. نماز خوندن همان و اومدن و فرش شستن همان!!!
من بدبخت تا ساعت 12 فرش و موكت مي‌شستم، باز خدا خير بده یه بنده خدایی رو!
داداشم رفت تو اينترنت، مسنجر من باز بود و اون برام PM فرستاد، ممد منو صدا زد كه بيا فلاني كارت داره! و اون بنده خدا شد فرشته نجات من.
--------------
پ ن/ بيانيه هلال احمر: بر اثر حادثه‌اي كه به تازگي رخ داده، عزيزان ما به لوازم اوليه زندگي نيازمند مي‌باشند.
وسايل مورد نياز: پتو- كنسرو و مواد خوراكي- چادر براي اسكان و ...

+ نگاشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 14:20 توسط رضا |

مردم اينقدر كتلت درست كردم

دو سه روز پيش بود، از سر كار برگشتم، نهار رو خوردم و داشتم وقت ارزشمندم رو به بطالت ميگذروندم كه حسين رنگ زد و گفت موتورش پنچر شده، مجبور شدم برم خيابون شريعتي دنبالش، اما بازم مشكل هميشگي! طرح مزخرف تردد زوج و فرد. بازم بايد مطابق معمول آقا پليسه رو مي پيچوندم.
حسين رو آوردم و اون رفت پنچري موتورشو بگيره، قرار شد غروب بريم مراسم.
غروب شد، سوزن حسين هم گير كرده بود، دو سه هزار بار زنگ زد كه بجنب! زود باش! دير شد! عجله كن! شب شد! و ...
وقتي رفتم در خونشون ديدم اومد صندلي عقب نشست! گفتم بيا جلو... گفت بابام هم مياد! با تعجب برگشتم نيگاش كردم كه يعني تو هم ...ـَت مي رسه كه بري عقب بشيني!؟ بعد از اين كه 15 ديقه علاف باباش شديم ديدم عَنر عَنر سر و كله اويس پيدا شد! اَد اومود نشست صندلي جلو!!! بعد حسين هر هر زدن زير خنده و به اويس گفت رضا تا الان منتظر بابام بوده- كلي هم خودشو مرتب كرده كه جلوي بابام ضايع نباشه! البته بازم من تعجب كردم كه چطور […]ي حسين رسيد و رفت عقب!؟
البته اويس به دلايلي كه خودش تو «اينجا» توضيح داده خيلي حالش گرفته بود.
خلاصه رفتيم مراسم و كلي هم تأثير معنوي!!! برگشتني مصطعفي رو هم سوار كرديم، بعد از كلي ضايع بازي و لايي بازي رسيديم نزديك پل حافظ، اويس گفت رضا تا حالا بالاي پل لايي كشيدي!؟ منم گفتم يه كاري مي كنم كه قبل از پل […]
حالا از شانس ما برق ماشين هم مرخص شده بود! (بوق، تعطيل- چراغ پشت آمپر، تعطيل- راهنما، تعطيل)، تا خواستيم تِيك آف كنيم بريم بالاي پل يه موتوري پيچيد جلومون، من هم قريب به 100 تا سرعت داشتم، يا بايد مي‌رفتم تو گاردهاي كنار پل يا تو موتور اون مادر مرده! يه تيريپ همه گرخيده بودن، از جمله من و خود موتوريه، اما طي يه عمليات آكروباتيك چنگال‌هاي منحوس مرگ رو از كام سرنشينان اين وسيله نقليه مرگبار بيرون كشيدم و باز هم ادامه خُل بازي...
ساعت 11:30 شب بود كه داشتيم به محله نزديك مي‌شديم، ديديم 5 نفر كنار خيابون منتظر ماشين وايسادن، فهميديم كه با ما هم مسير هستن، زوركي همه رو جاگير كرديم بجز يكيشون! اونم طيّب بازيش گل كرده بود، به دوستاش مي‌گفت شما بريت من هم خودم ميام!  يه دفه همه گفتن ببند بابا گلابي!!! بيا سوار شو ديره! زورچپوني اونم سوار كرديم، حالا ركورد اون شب رو شكونديم، اين بار 9 نفري سوار شده بوديم! (ممد جون تو اينارو نخون)
ازقضا همه اون 5 نفر هم ته بچه مثبت. اويس براي اينكه يه حالي به اونا بده به من گفت ميدونو خلاف بپيچ!  منم اطاعت امر كردم، اما اون بچه‌هاي اِوا خواهر مكدّر شدن! منم براي اينكه دلشون نشكنه ميدون رو دنده عقب برگشتم و از راه قانوني مسير رو ادامه دادم.
رسيديم سر كوچه ولي به دليل حفظ مسائل امنيتي اونا رو بردم 4 تا كوچه اون ورتر!
شانس آوردم كه اون 5 نفر رو 4 تا كوچه اون ورتر پياده كردم، آخه با ماشين داداشم بودم، اگه مي‌ديد 9 نفر تو ماشينشن سكته مي كرد! شايد هم كله منو مي‌كند!
وقتي رفتيم دم خونمون ديدم كه داداشم هم از راه رسيد، پسر عموم- حسام- احسان- حسين- امير- نيلوفر و ... هم با اون بودن!
همه گلّه‌اي اومدن خونه ما! (آخه خونواده براي يه هفته رفته بودن مشهد- من هم تا سه روز اول سنگر رو از وجود اين موجودات اجنبي حفظ كرده بودم، ولي تلاش بي فايده بود، ما لو رفته بوديم)، بعد از اين كه يه چاي بهشون دادم تونستم چندتاشونو دَك كنم برن.
روز بعد براي نهار عذا گرفتم كه با چي شكم اينا رو سير كنم!؟ تصميم گرفتم براشون كتلت درست كنم، همه مواد لازم رو آماده كردم و شروع كردم به طبخ، ولي عَرضه و تقاضا برابر بود!
هر يه دونه كه آماده مي‌شد مسلم ميومد اونو مي‌خورد، دوباره يكي ديگه حاضر مي‌شد و باز هم مسلم! حالا باز يكي ديگه، مجددا مسلم! خلاصه من تا ساعت 4 بعد از ظهر زحمت كشيدم تا مسلم بي خيال شد و عرضه بر تقاضا پيشي گرفت و اين يه تيم يتيم رو نهار دادم.

پ.ن/ آخ! ديدي چي شد!؟ بازم يادمون رفت اون جونور رو خبر كنيم كه اونم چترشو باز كنه.

+ نگاشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 19:21 توسط رضا |

مثلا ماشينه پژو

امشب ممد ما با حسين از تو محل رد مي‌شدن، من و اون يكي حسين هم سوار کردن.
با وجود حسين دومي ديگه ظرفيت يه پژو تكميل بود!
يه ذره كه رفتيم جلوتر 3 تا موجود رو كه از سينما اومده بودن بعد توي ساندويچي ضدحال خورده بودن رو ديديم، آره اويس و سيامك و علی!
از شانس ما امروز اين علي ماشين نداشت، مرام بازي هم ايجاب مي كرد كه اونا هم جا بديم.
خلاصه علي رفت جلو و اويس و سيامك هم عقب نشيني كردن. اينجا يكي از اون جاهايي بود كه من به قدرت خدا پي بردم، آخه سيامك كه هيكلش قد بابابي منه، اويس هم كه ديگه ...
ماشين بدبخت اگه زبون داشت مارو فحش مي داد. يه دفعه چشممون به يه رونيز افتاد كه از بغلمون رد شد. چه آدم نامردي بود، هرچي رفتيم كنارش بوق زديم و فك زديم، هيچ رقمه راه نداد كه ماشين ها رو عوض كنيم، عوضي حتي نذاشت چند نفرمون بره تو ماشينش!!!
حالا يه مشكل ديگه كه داشتيم اين بود كه نمي دونستيم كجا بريم. بي اختيار فرمون ماشين رفت به طرف بيمارستان ارتش!
سرمون رو انداختيم پايين و 7 نفري مثل [...] رفتيم داخل بيمارستان. دژبان بدبخت چشاش گرد شده بود كه اين ديگه چه مدلشه!؟ خلاصه رفتيم داخل و يه چرخي زديم و برگشتيم، البته تو مسير به اين هم فكر كرديم كه اگه دژبان دم در خواست بهمون گير بده چه جوابي بهش بديم و به اين نتيجه رسيديم كه بگيم اومديم توي بيمارستان كه بريم گلاب به روتون [...]!!!
ولي مثل اينكه تا شخصيت‌هايي مثل ما رو ديد فكر كرد مال بخش اعصاب و روانيم، يه نگاه دلسوزانه و از سر ترحم به ما انداخت و راه رو باز كرد تا ما بريم بيرون.
به دليل اين كه غالب بچه‌ها از قشر فرهيخته دانشجو بودن مجبور شديم برگرديم به طرف خونه‌هامون.
توي محل كه رسيديم براي دومين بار به قدرت خدا پي بردم، آخه علي با وجود همدوني بودنش براي هر نفر يه آبميوه خريد، البته اول براي اينكه اصالتش زير سوال نره 6 تا خريد كه با چانه زني از بالا- فشار از پايين مواجه شد و بالاجبار رفت يكي ديگه خريد.

پ. ن/ بازم يادمون رفت كه اون جونور رو با خودمون ببريم!

+ نگاشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 15:6 توسط رضا |