تبليغاتX
دستنوشته هاي شخصي من

دستنوشته‌هاي يه آدم! با قيافه غلط انداز! *** بابا جون حداقل 2 خطشو بخون، شايد به دلت نشست

راني خوردن پا شكستن هم داره!

داشتيم ميومديم خونه، نيلوفر گفت سر راه بريم دنبال داداشم، نيم ساعت رفت- نيم ساعت هم برگشت!
بد نيست بگم كه اخوي نيلوفر تو مراسم قرآن پژوهان كه داخل دانشگاه تهران برگزار ميشه، جزء تيم اجرايي تشريف داشتن.نمي‌دونم نيلوجون چِش بود!؟ مسير رو بدجوري قاطي كرده بود، تو راه هم يك دو بار نزديك بود تصادف كنيم. به هر ترتيب رسيديم به خيابون ايتاليا بعد هم قدس و 16 آذر و انقلاب. انقلاب رو هم كه مي دونيت ديگه! طرح ترافيكه. حالا طرح ترافيك يه طرف، لونه زنبور هم يه طرف! پليس‌ها مثل زنبور دم لونه، 20نفري وايساده بودن و ماهم با كمال پررويي از جلوي اونا رد شديم اما انگار invisible بوديم. تو مسير يكي هم به ما گير نداد، از آخرين پليس كه رد شديم من و حسين برگشتيم و به اون اون شكلك درآورديم (براي تجسم بهتر مي تونيد زبونتون رو دربياريت و فوت كنيد!)
بالاخره خودمونو رسونديم به درب طالقاني، نيلوفر تابلو بازي درآورد و جلوي نگهباني كه دم در بود توقف كامل كرد- اونم گير داد! آخه تو ايران هرجا سرتو بندازي پايين و بري كسي بات كاري نداره!
مجبور شديم اون كارت خفنه حسين رو نشون بديم، ولي انگار نگهبانه توجيه بود كه اون كارت ربطي به مراسم نداره، ما رو راه نداد.
خلاصه دوباره دانشگاه رو دور زديم، خواستيم از درب حقوق بريم كه ورود ممنوع بود. رفتيم از درب پايين، داخل هم رفتيم، ولي بازم افتاديم گير يه نگهبان زبون نفهم، گير داد كه ماشينو داخل نمي‌تونيت ببريت، اين بار كارت خبرنگاريه منو نشون داديم ولي بازم افاقه نكرد. مجبور شديم باز بريم تو خيابون انقلاب و لونه زنبور و ...
خدايي كف بر شديم، بازم پليسا گير ندادن، انگار واقعا اينويزيبل بوديم، قصد كرديم كه از درب اصلي بريم داخل، اما ماشين ها راه نمي‌دادن كه بريم داخل- آخه كسي مارو نمي‌ديد.
خلاصه رسيديم جلوي درب اصلي، نگهبان اومد جلو، اين بار كارت خبرنگاري نشون دادم و بعد كارت ستاد نمازجمعه. كارت ستاد رو گرفت و مندرجات اون رو بلند بلند خوند.
- ستاد برگزاري نماز جمعه
- انتظامات
- گروه شهيد ...
- نام و نام خانوادگي: رضا احمدوند
يهو پرسيد لُري!؟ مال كجايي!؟ چون لري بيا با ماشين برو داخل!!!
يه دفه بچه‌ها تركيدن از خنده!!!
رفتيم داخل و بعد هم پيش رفقا كه اجرايي و پشتيباني مراسم بودن. اونجا هم كه وفور نعمت بود ديگه!
دو سه تا راني و شيريني و موز زديم به بدن و يه ذره هم كمكشون كرديم كه حلال باشه.
مي خواستيم بريم كه عمار (مسئول كل پشتيباني مراسم) رو از دور ديديم و اشره كرد كه بريم پيشش.
اما دري كه بايد از اون رد مي‌شديم بسته بود و بايد از بالاي ديوار مي‌رفتيم، من رفتم بالاي ديوار، اما اون طرفِ اين ديوار 3 متري كلي هديه و جايزه چيده بودن و نمي‌شد بپرم پايين. (بايد 1.5 متر جلوتر مي‌پريدم)
يه پرش- يه Landing نافرم و يه پاي تركيده!!! اما بدنم گرم بود و متوجه درد پا نشدم. من در رو باز كردم و نيلوفر و حسين از در اومدن، اويس مي خواست از بالاي ديوار بياد ولي دلش راضي نشد! آخه ديگه فقط متعلق به خودش نيست!!!
رفتيم 4 تا كارت پيچونديم و مشخصاتمون رو روش نوشتيم و ما هم شديم تيم اجرايي!
یه پسر بچه بود که آویزون ما شده بود و اونم کارت می خواست و هی سیریش بازی در میاورد- اویس هم نامردی نکرد و مثل پوست تخمه اونو فروخت به عمار
2 ساعت هم با اون پاي مصدوم خدمت صادقانه انجام داديم و n هزار تا كيك و سانديسو توزيع كرديم و خداييش يه دونه هم كيك و سانديس نپيچونديم، اما نمي‌دونم چرا تو شلوار شيش جيب من 7 تا بيشتر راني جا نمي شد!؟ وقتي اومديم تو ماشين و راني‌هارو گذاشتيم كنار هم، ديديم 24 تا كاسب شديم، اونا رو بين خودمون تقسيم كرديم و نفري 6 تا رسيد.
تازه آخر کار عمار که نمی دونست ما چه دسته گلی به آب دادیم به هر کدوممون یکی دوتا رانی داد که همونجا خوردیمشون.

پ.ن ۱/ الان نمي تونم راه برم- پام درد مي كنه.
پ.ن ۲/ هرچي مي‌كشيم از دست اين [...] مي كشيم، 2 روز پيش خواستم وضو بگيرم كه عينكم شكست!
پ.ن ۳/ از طرف همه اونا كه خبر دارن اين ايام رو به اويس تبريك مي‌گم.
پ.ن ۴/ فردا ما می ریم همدان، اما اردوی این سری برای آبجیا نیست، تا آخر هفته هم نیستیم.
پ.ن ۵/ اگه لر باشی دیگه نیازی به کارت خبرنگاری و پارتی نداری.

+ نگاشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:55 توسط رضا |

اويس و حسينامروز كه از سر کار با بچه‌ها برميگشتيم خونه- نيلوفر گفت مي‌خوام برم چرخاي ماشينو بالانس كنم، رفتيم دم آپاراتي- تا يارو داشت چرخارو بالانس مي كرد، من پول چيپس بچه‌هارو سلفيدم.
تا به خودمون جنبيديم ديديم دوباره فيلم بازي كردن اويس و حسين با بيسيم‌هاي محل‌ كار شروع شده- انگار بيسيما اسباب بازيه! هي همديگه رو پيج مي كردن و اِفه الكي ميومدن (عمار12 – مركز!) و حرفاي 100تا يه غاز!!!
ملت هم ميخ مأموريت اونا شده بودن.
منم اين وسط براي اينكه اونارو ضايع كنم بيسيم رو روشن كردم و گفتم انبار يونجه- انبار غله...) تا وقتي چرخا بالانس شد جلف بازي درآورديم.
نزديكي محل كه رسيديم به پيشنهاد نيلو جون رفتيم بستني بخوريم. (البته با اجازه شما- نه بابا تو رو كه نمي‌گم- خودش مي‌دونه كيو مي‌گم- شما به خودت نگير) رفتيم و سفارش داديم- از قبل قرار بود كه دونگي حساب كنيم- ولي همه ناجوانمردانه به من نگاه مي‌كردن كه يالّا حساب كن، ولي شما كه منو ميشناسيت، عمرا زير بار زور نميرم- اويس بازم كنس بازي درآوردو پول نداد و داداش حسينش مال اونو حساب كرد.
يارو فروشندهه بستني- فالوده‌ها رو آماده كرد و با كمال پررويي اونا رو گذاشت روي پيشخون و گفت بيايت ببريت- اويس هم مرام گذاشت (زهي خيال باطل) و رفت بستني- فالوده‌ها رو بياره! عوضي نامردي رو به كمال رسوند و 2تا از اونا رو آورد (براي خودش و حسين) و گفت شما كه براي من حساب نكرديت بريت خودتون بياريت. خودم رفتم و دوتاي ديگه رو با آبليمو آوردم و رفتم رو صندلي‌هاي اين ور نشستم، ولي قاشق‌هارو يادم رفت بيارم- اين بار نيلو جون رفت و قاشق آورد. فروشنده از چِت بازي‌هاي ما حيرون مونده بود.
وسط كار كه شد دوباره بيسيم بازيه اويس‌اينا شروع شد. بعد هم كلي خالي‌بندي و قُپي اومدن براي فروشنده.
طرف فكر كرده بود ما كاره‌اي هستيم يا آدم حسابي هستيم- يه ذره بحث سياسي كرد و ما هم همش چرنديات تحويلش داديم- وقتي فهميد كه داريم اراجيف تحويلش مي‌ديم و سركارش گذاشتيم گفت كريستالش خوب نبوده كه اينطوري شديت!؟ من هم گفتم نه حاجي، درصدش بالا بوده!!!
حالا فروشنده مي خواست تيريپ بياد، گفت من هم بيسيم دارم- 90 هزار تومن خريدمش!!! ديگه اگه تا حالا سوژه دستمون نبود، از الان سوژه خنده داشتيم. چند تا سوال تخصصي- فني- ريزه‌كاري و نكات انحرافي در مورد بيسيمش پرسيديم و هيچ كدوم رو بلد نبود جواب بده- آخر كار بهش گفتم يه بستني ديگه (مجاني- مفتي- رايگان- في سبيل لله) بده، تا ما مي خوريم بپر بيسيمهاتو بيار تا برات رديفش كنيم، ولي نيلوفر گفت بريم- سربه سر بچه مردم نذاريت- ماهم بچه مثبت! قبول كرديم!
وقتي خواستيم بيايم بيرون به اويس گفتم الان كيف من جا ميمونه- بعد كيف منو آورد بالا گفت برات آوردم! براي اينكه كم نيارم، يه نگاهي بهش كردم و گفتم مي خواستم جا موندن كيفم بشه سوژه مطلب جديد وبلاگم!

خلاصه توپِ توپِ توپ، گفتيم بريم هواخوري- بعدِ سيخ و سيگاري و بخوري و دواخوري- سلامتي معجون زديم- رفت اونجا كه غم نباشه، صحبتي از كم نباشه... (ببخشيد انگاري درصدش خيلي بالا بوده، جوگير شدم- اين بند آخر جزء اضافات بود و قويّاً تكذيب مي‌شود.)
نكته اخلاقي: نيكي به پدر و مادر!

+ نگاشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 23:36 توسط رضا |

قبل از اين كه بري تو بحر نوشته‌ها، بهت بگم كه امروز (14مرداد) تولدم بود.
هداياي نقدي و غير نقدي خودتون رو در نزد خود نگه داريد- هيچگونه مسئوليتي در قبال مفقود شدن اجناس شما پذیرفته نمی شود.
--------------------
هفته پيش اويس اينا 60 – 70 نفر رو بردن اصفهان و همونطور كه مستحضر هستيد من به دليل داشتن كنكور نتونستم با اونا برم.
اما اين هفته چي!!!؟؟؟

خودكشي

به اعتقاد فلاسفه به تعداد آدم‌هاي روي زمين راه براي خودكشي وجود داره- سقوط از ارتفاع، حلق آويز كردن، زير ماشين سنگين رفتن و ...، اما همه اينا ديگه قديمي و تكراري شده، يكي از روش‌هاي نوين كه آدم رو زجركش مي‌كنه اينه كه 60 – 70تا آبجي (خواهر محترمه) رو ببري اردوي بيرون شهر.
--------------------
سه شنبه بود كه 2 تا اتوبوس آبجي رو برديم اردوي اصفهان.
حسين آقا رئيس كل بود، اون يكي حسين مسئول پشتيباني (تداركات)، من و جاويد هم هر كدوم مسئول يه اتوبوس بوديم، محمود وردست جاويد بود و علي هم با ماشين تداركات ميومد.
اول بسم الله حسين آقا با مسئول آبجيا سر يه سري مسائل مديريتي كلكل كردن كه به خير گذشت.
بچه ها سوار اتوبوس شدن و بعد از مدرسه، اتوبوس رو به عنوان خانه سوم خودشون انتخاب كردن و يا علي مدد...، تا يكي مي‌گفت الاالله صداي اوووه- اوووه مي‌رفت هوا (البته با اعمال شاقه- مي گيري كه!؟)- از اون طرف پرده‌هاي اتوبوس رو هم كنار زدن و ملت دارن اينا رو مي بينن! خدا بده بركت، حجاب و روسري هم كه تعطيل! حسين آقا برگشت به يكي از مسئولاشون گفت كه بچه‌هاتون وضعشون رو درست كنن، مربيشونم راست راست برگشته ميگه خب شما نگاه نكنيد!!!
شب تو اتوبوس مربيشون نوار كاست بركت –محمد اصفهاني- رو داد، براشون گذاشتيم، بعد از 1 ربع 20ديقه ديديم كه همه بلندگوهاي ماشين رو خاموش كردن و به قول خودشون بنيامين با مخلفاتش رو گذاشتنو دوباره اوووه- اوووه...
بگذريم! تا اصفهان رسيديم ما رو صافيدن! تو اصفهان بهشون محل اسكان، شام و ... داديم. داشتيم تو سوئيتمون استراحت مي‌كرديم كه زنگ زدن، در رو باز كرديم، كسي نبود! من گفتم اينجا هم مزاحم داريم، زنگ مي‌زنن در مي‌رن! يهو ديدم مسئولشون بالاي پله‌ها وايساده و معلوم شد كه اون زنگ زده و رفته عقب‌تر وايساده. ديگه خودت حساب كن ببين رفيقات سر يه سوتي كوچيك چطور برات دست مي گيرن.
4شنبه صبح رفتيم باغ پرندگان، ‌بعد از ظهر هم رفتيم 40ستون، موزه هنرهاي معاصر و شب هم سي‌وسه پل.
تو سي‌وسه پل كه اصل گُنده بازي بود! پل رو قُرُق كرده بوديم- خيابون مي بستيم و... كه بچه‌هاي ما مي‌خوان رد بشن و از اين جور حرفا!!!
--------------------
5شنبه رفتيم ميدون نقش جهان، مسجد امام، مسجد شخ لطف الله و بعد هم بازار- حالا كي مي‌خواد اين دخترا رو از تو مغازه‌ها بكشه بيرون- مگه بيخيال مي شدن!؟ بابامونو آوردن جلوي چشممون!
حسين هم كه عالي قاپو رو با منارجنبون اشتباه گرفته بود، ‌ميخواست عالي‌قاپو رو تكو بده تا از اون ور مسجد شيخ لطف الله تكون بخوره!!!
قرار بود بعد از ظهر بريم آتشگاه كه كنسلش كرديم، به جاش بچه‌هارو برديم كليساي نمي دونم چي‌چي!؟ تو مسير هم با ايرج (راننده اتوبوس) و دايورت (شاگرد ايرج) دعواي كوچولويي كرديم و...
بعد از كليسا رفتيم منارجنبون. حسين كه جوگير شده بود رفت كه بره تو مايه‌هاي حاجي يه تكون و از اين حرفا. رفتش داخل يكي از مناره‌ها، ما هم از پايين با بي‌سيم بهش تيكه مي انداختيم كه الان گير مي‌كني و ...
ما شوخي- شوخي گفتيم، اما انگاري جدي- جدي گير كرد. با بي‌سيم گفت: رضا من گير كردم!!! (حالا تصور كن كركر خنده 2تا اتوبوس آبجي رو)
آخر مجبور شد كه بياد بيرون و بعد رفت تو اون يكي مناره- وقتي رفت تو كلي تهديدش كردم كه اگه تو اينم گير كني از شام خبري نيست، بنده خدا با هزار زور و زحمت تونست بره بالا و مناره رو تكون داد- وقتي اومد بيرون، آبجيا هم براش مرام تركوندن و دَس دَسي راه انداختن.
يكي از دختراي اتوبوس من به مربيشون مي‌گفت: خاااانوووم! من می تونم ثابت کنم که یکی از مناره‌ها از اون يكي بزرگتر بود، چون اون آقاهه تو يكي از اونا گير كرد! منارهه داشت مي تركيد!!!
بعد از اونجا پل خاجو هم كنسل شد و بچه‌هارو برديم گز خريدن و رفتيم هتل.
نكته تكراري هر شب اردو اين بود كه شده بوديم سرويس رفت و برگشت به بيمارستان. هر شب ساعت 12:30 – 1 ميومدن در سوئيت ما كه اين بچهه مريضه. حسين آقا مي گفت: "رضا جان..."
 منم مظلوووم!!! مجبور مي‌شدم شال و كلاه كنم و خانوم رو ببرم بيمارستان.
--------------------
جمعه صبح رهسپار تهران شديم- يه بسته چيپس و تخمه دادم به اون اتوبوس، يه بسته چيپس هم براي خودمون.
اون اتوبوسيا مال خودشون رو خوردن و يه جا كه جفتمون وايساده بوديم به ما شبيخون زدن و جاويد چيپس ما رو تك زد، منم كه عمرا در برابر ظلم و جنايت گردن خم كنم، نه گذاشتم- نه برداشتم، گاز اشك‌آور رو خالي كردم تو چيپسشون، يهو گاز رفت تو حلق جاويد- بنده خدا بار اولش بود كه گاز مي‌خورد، كلي عطسه و سرفه و ... كرد و چيپس رو انداخت دور! آخي‌ي‌ي‌ي دلم خنك شد.
بعد رفتيم باغ فين كاشان و يه كم آب بازي و سوتي هاي پي در پي علي و بعد هم تهران و سفر تمام.
--------------------
پ.ن 1) اين بار هم برخلاف قولي كه به جونور داده بوديم، اونا با خودمون نبرديم.
پ.ن 2) تا اين روز آخر اسم شاگرد راننده رو نمي‌دونستم، ولي بر مبناي عملكردش به دايورت ملقب شده بود.
پ.ن 3) اسم اون كليسا رو كه پرسيدم نمي دونم گفتن يانگ- چانگ- بانك- تانك- بانگ- وانگ يا يه چيز تو همين مايه‌ها.
پ.ن 4) اينقدر واژه "خاااانوووم" توي اردو به كوشم خورد كه ديگه حالم داره بد مي‌شه.
پ.ن 5) بازم تولدم مبارك.

+ نگاشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 20:30 توسط رضا |

چند وقتيه يه جورايي شباهت‌هايي به جونور پيدا كردم. با اين تفاوت كه هر وقت بحث بيرون رفتن بود ما اونو نمي‌برديم ولي الان بچه‌ها كه بيرون مي‌رن من خودم باشون نمي‌رم.
2 – 3 روز پيش بازم اويس و نيلوفر و حسين و چند تا ديگه از بَروبَچ حدود 70 نفر رو بردن اردوي اصفهان، ولي من علي رغم ميل باطنيم با اونا نرفتم. آخه خودتون كه مي‌دونيت، بازم كنكور!!!

حاجي اين بار چند قلو!؟

هه... خير سرمون امروز كنكور داشتيم، همه ميگن شب كنكور زود بخوابيت و از اين حرفا، منم مي خواستم همين كارو كنم اما...

ديشب ساعت حدود 1 بود كه مي خواستم بخوابم،‌اما يهو يادم افتاد كه بعد از كنكور قراره كتابي رو براي يه نفر ببرم، هر چي گشتم اونو پيدا نمي‌كردم، انگار آب شده بعد بخار شده رفته هوا! خلاصه تا ساعت يه ربع به 3 دنبالش گشتم اما بي فايده بود، بالاجبار رفتم خوابيدم. صبح هم ساعت يه ربع به 5 پاشدم و حول حولكي يه نماز لب طلايي خوندم كه نمي‌دونم ادا بود يا قضا!!!
مَخلص كلام، شب كنكور 2 ساعت خوابيدم و صبح اون كتاب رو پيدا كردم، آخه نيت الهي بود!!!

وقتي رفتم تو حوزه امتحاني، نيست كه تيريپ و سر و وضعم به بچه كنكوري نمي‌خورد همه فكرمي‌كردن كه مراقب يا بازرس هستم. (بابا تُف به ريا)
كارت داوطلبيمو نشون دادم كه برم تو، يارو كه كارت‌ها رو چك مي‌كرد يه جوري نيگام كرد كه انگار خيلي براش سخته بود كه بفهمه منم مي‌خوام امتحان بدم.
رفتم سر جام نشستم، نفر جلوييم اونقدر بچه بود كه شماره شناسنامش از اين هزار رقمي‌ها بود!

دفترچه عمومي رو دادن، من هم شروع كردم به خوندن سوالات و براي اينكه پاسخنامه خيلي خالي نباشه از هر 10تا سوأل يكي رو جواب مي‌دادم. حالا باز من كه خوب بودم، يه يارو بود انگار كنكور رو گرفته بود كنترات! پاسخنامه رو در طرفه‌العيني پر كرد! منم بعد از نيم ساعت- 40 دقيقه ديدم بيشتر از اون بلد نيستم- ديشب هم كه نخوابيده بودم- قصد كردم اين يكي دو ساعتي كه از وقت عمومي‌ها باقي مونده رو بخوابم،  ولي يكي از اين بچه پرروها اونقدر وِر مي‌زد كه نمي‌شد بخوابم. اونقدر پررو بود كه وسط آزمون پاشده بود و سر اين كه سيگار روشن كنه شرط بندي مي‌كرد. هر چند ديقه يكبار هم به من نيگا مي‌كرد كه بينه عكس‌العمل من چيه!؟ منم يه نيگاي عاقل اندر سفيه بهش مي‌كردم و ...
خلاصه بس كه جلف بازي درآورد خودش خسته شد و كفه مرگشو گذاشت. بنده نيز از موقعيت پيش اومده كمال استفاده را نموده و لالا پيشه كردم!
وقت عمومي‌ها تموم شد و تخصصي‌ها رو توزيع كردن، داداشت هم كه خوراكش تخصصي بود ديگه! اون قدر به سوالات تخصصي مسلط بودم كه براي هر سوال 4تا گزينه رو پر مي كردم و تازه توضيح تشريحي هم پشت پاسخنامه مي دادم!

قبلنا بعد از 9 ماه نتيجه معلوم مي‌شد، اما با پيشرفت علم و تكنولوژي، جديداً بعد از يكي دو ماه معلوم مي‌شه كه كي چند قلو زاييده!!!

نكته اخلاقي: من تا 2 – 3 روز پيش قصد كرده بودم جزء نفرات اول بشم و عكسم رو توي روزنامه ببينيت.
اما با خودم كه فكر كردم ديدم من كه كارت معافيت از سربازي دارم، پس بذار تا يكي ديگه نفر اول بشه تا اون از خدمت مقدس سربازي معاف بشه. (بابااااا... انسانيت!)
درس اخلاقي: نيكي به پدر و مادر!

+ نگاشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 20:25 توسط رضا |