تبليغاتX
دستنوشته هاي شخصي من

دستنوشته‌هاي يه آدم! با قيافه غلط انداز! *** بابا جون حداقل 2 خطشو بخون، شايد به دلت نشست

* بپا غذات نسوزه!
چند روز پيش عموكوچيكه زنگ زد خونمون! تا گوشيو برداشتم شرو كرد به بَد و بيراه گفتن!!! "عوضي- نامرد- بي[…] و ..."
بعد از اين كه افاضاتشون تموم شد پرسيدم چه مرگته!؟ چرا بازم داري پاچه مي‌گيري!؟
گفت: زن عموت داشت وبلاگتو مي‌خوند،‌غذامون سوخت!!!

گزارش هفته...

* زوج فرهنگي!
هفته پيش اويس از كتابخونه يه كتاب 700 صفحه‌اي گرفت، بهش گفتم تو كه هرشب چترت تو محله بالادست بازه، وقت نمي‌كني اين كتاب رو يه نيگا هم كني!
بادي به قب قب انداخت و گفت: زوج‌هاي فرهنگي دوتايي با هم مطالعه مي‌كنن.
ديروز اومد كه كتابو پس بده، با تعجب پرسيدم همشو خوندي!؟
گفت حتي نفهميدم موضوعش چي بوده!
جا داره منم به اين زوج فرهنگي تبريك بگم، بتركه حسو حسودشون.

* آدم خودش بايد عاقل باشه!
سه- چهار روز پيش نيلوفراينا از محل ما رفتن.
اما واقعا زبون آدم از درايت و چيز فهمي اين بشر قاصر مي‌مونه! براي اثاث كشي حتي يه زنگ به ما نزد كه بريم كمكشون! آخا خودش نتيجشو مي‌دونست كه چي‌ميشه، ملاحظه كنيد...
سابقه درخواست كمك: وقتي يحيي اينا مي‌خواستن از محلمون برن، به ما زنگ زد كه بريم كمك!!! اون موقع ما تو دفتر نشريه بوديم، اويس گوشي رو برمي‌داشت و شرو مي‌كرد بجاي پيامگير دفتر نشريه اظهار فضل مي‌كرد!
خلاصه كلام، يحيي بعد از 100 بار زنگ زدن فهميد كه داره وقتشو تلف مي‌كنه و فقط خودشو ضايع كرد.

* فلافل عمو حسين...
يكي دو روز پيش مطابق معمول با نيلوفر و اويس و حسين داشتيم مي‌رفتيم فلافلي عمو حسين. ناغاقل اويس روحش پركشيد و عاجزانه و مؤدبانه درخواست مفتضحانه‌اي از جمع كرد: "لطفا منو دم خونه خانومم اينا پياده كنيد"
شما بوديم با همچين آدم […]اي چه برخوردي مي كرديد؟؟؟
اول كه زير بار نرفتيم و و سربه سرش گذاشتيم، بعد راي گيري كرديم. نيلو و حسين رأي منفي دادن، ولي من به دو دليل از راي دادن صرف نظر كردم، 1- نيست كه من خيلي حسّاسم، اگه رأي مي‌دادم قطعا رأيم مثبت بود. 2- به دليل بحراني بودن قضيه، نيلوفر گفت راي رضا 3تا رأي محسوب ميشه، هرچي رضا بگه!
خلاصه دموكراسي داشت اويس رو از آشيونه دور مي‌كرد، اما اويس كم نياورد و مغلوب نشد، حسين رو تهديد كرد كه به بابا مي‌گم كه مي‌خواي بري فلافل بخوري!
با اين حساب رأي حسين به سمت اويس ورق خورد و كبوتر قصه ما تو آشيونه فرود اومد.

- راستي ديروز نيلوجون به اتفاق خونواده رفتن مهموني خدا- ديگه بايد بهش بگيم حاجي نيلو جون!!!

* چند قلوها به بار نشستن!
امروز همينجوري كه داشتم تو نت ول مي‌گشتم رفتم تو سايت سازمان سنجش، ديدم جواب كنكورمون اومده.
با اطمينان رفتم و شماره داوطلبي رو وارد كردم، ولي يهو پنچر شدم!
قبول نشدم! وااااااي... وااااااي... حالا چيكار كنم!؟ بدبخت شدم- كمك ...

الان چند تا راهكار به ذهنم رسيده، شما هم اگه راه بهتري سراغ داريد بفرماييد.
راهكار شماره يك: برم به مسئولان كشور فحش بدم تا دلم خنك بشه!
راهكار شماره دو: برم معتاد بشم و بي‌خيال دنيا!
راهكار شماره سه: برم خود كشي كنم!

پ.ن۱) يه نفر به اين اويس يه قالب هديه بده (هديه سر عقد)، اين بچه ما رو آسفالت كرد.
پ.ن۲) يكي هم بياد بهش اتوكد نشون بده- فردا اينم مثل اون بيشك اتوكد ياد مي‌گيره بعد كه تو پول غرق مي‌شه رفقا رو به گلابي هم حساب نميكنه.
پ.ن۳) نكته اخلاقي: نيكي به پدر و مادر

+ نگاشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 5:47 توسط رضا |

بعد از قضيه پا شكستن بنده- بنا بر اين شد كه اردوي همدان رو بپيچونم- بدين ترتيب اين شد 2 تا از اردوهاي خارج از شهر پسرا كه من حضور نداشتم.
و اما اين هفته...
قرار شد آبجي‌ها رو هم ببريم همدان!
ديگه الان شرايط جوي آماده بود كه بگن فلاني يه جوري اردوي پسرا رو پيچوند و فقط با ...! لذا منم رفتم و آمادگي خودمو جهت عدم حضور در اين اردو تسليم حسين آقا كردم. اویس هم كه ديگه دليل نيومدنش واضحه! (فعلا كه با تيريپ سمعاً و طاعتا شروع كرده!)
پس از بچه هاي ما فقط نيلوفر و حسين راهي سفر شدن.

مسلم بايد برقصه

از قضا بعد از يكي دو سال نامزد بازي (اما امروز به من توپيد كه هنوز هشت ماهه)- امروز مراسم عقد مسلم هم بود. قرار شد كه بريم جشن مسلم اينا. مسلم یه دونه کارت اده بود به سیامک و گفته بود هر کسی رو خواستی دعوت کن! زنگ زديم آدرس رو از سيامك گرفتيم، (اويس هم موفق شد از خانومش مرخصي ساعتي بگيره) خلاصه من و اويس از محل كار راهي تالار شديم، با هزار مكافات پيداش كرديم.
با حاجي (باباي مسلم) سلام و احول پرسي كرديم و رفتيم داخل- تعداد كمي اومده بودن و مجلس هم بي سر و صدا!
حاجي هم بعد از ما اومد داخل- حدود 5 ديقه گذشت، ديديم كه كسي نمياد! من گفتم حاجي در تالارو بسته، خودش اومده داخل! يهو جمع تركيد از خنده!
هنوز سيامك‌اينا نيومده بودن، زنگ زدم بهش ، گفت ما خودمونم مسيرو گم كرديم.
اين ياروي تالار هر چي آهنگ گذاشت ملت خنثاي خنثي بودن! يارو هم زوركي مي‌خنديد و به ما اشاره مي كرد كه بيايت وسط!!! ماهم براي اين كه خسته نشيم مخ يارو رو گرفته بوديم كار و از اين طرف كركر خنده.
ولي لامصب هر آهنگي رو كه ما خواستيم داشت- خودشم الكي لب مي زد.
كم كم سر و كله ممد- حسين- يحيي- بيشك و سيامك هم پيدا شد. ديگه اكيپ ما تكميل بود!
تو این شلوغ پلوغی اویس آخر لاشخور بازی رو به نمایش گذاشت! دسته گلی که حسین گرفته بود رو برداشت و به اسم خودش داد به دوماد!!!
مسلم هم گفت شما مجلس رو بگيريت دستتون كه خونواده عروس دور برندارن. (ما هم از خدا خواسته قبول كرديم). بعد از اين كه بچه ها يه حالي به شكم‌هاشون دادن رفتم پيش اون ياروي سالن، بهش اميد دادم كه ديگه تيم ما تكميله، تو بتركون ما پشتتيم!
اما بازم گول خورد. همچين رول بازي كردم كه بنده خدا فكر كرده بود من ته رقاصم! نمي‌دونست من اِند خفنم.
به مسلم گفتم مي‌خوام باباتو بيارم وسط – شاكي نمي‌شه!؟ مسلم OK داد!
ما كه بازم ...بازيمون گل كرده بود گفتيم يه كردي بذار تا مجلسو برات كن فيكون كنيم.
آهنگ كردي رو كه گذاشت رفتم سراغ حاجي (باباي دوماد) اونم ته مثبت و يه چيزي تو مايه‌هاي آقاي خفن، اصلا اين كارا تو كتش نمي‌رفت، ولي مگه ما آدم بوديم!؟ منو سيا زوركي آورديمش وسط –خودمونم آخر رقّاص!- شروع كرديم بال بال زدن (آخرين ورژن رقص كردي رو ابداع كرديم).
بعد از ما يه يارو بچهه اومد وسط و هنرنمايي كرد! يكمم شاباش گرفت –اونقدر تحت تاثير و محظوظ هنرنمايي ايشون شديم كه وسوسه شديم بهش شاباش بديم! دست كردم تو جيبم و يه بليط اتوبوس درآوردم، پاشدم كه بهش بدم، يهو هنرش ته كشيد و فرتي رفت نشست. البته من به ممد و يحيي پيشنهاد دادم كه از بهزيستي براي اون مستمري بگيرن (صد رحمت به معلول- بال بال زدن من و سيامك شرف داشت به اون!!!)
بعد از مراسم اون ياروي تالار اومد به من گفت داداش دوماد نذاشت قر بدي، قر تو كمرت موند! من هم با تمسخر گفتم اون داداش منه نه دوماد. (آخه ممد همش گير مي داد كه جلف بازي درنياريت.)
بعد از مراسم ممد اينا رفتن دنبال بوق بوق بازي- منم چون جايي دعوت داشتم از اونا جدا شدم و رفتم دنبال بازي خودم.
پ.ن1) مسلم (آقا دوماد) هم مثل بقيه تالار رو گم كرده بود و پرسون پرسون پيدا كرده بود!
پ.ن2) اويس هم وسط مراسم فيلش ياد هندوستان كرد و پاشد رفت پي زندگيش!
پ.ن3) از امشب بازم خونمون مكانه، اما بدون حضور اويس- نيلوفر- حسين و مسلم هم هيچي ديگه!
پ.ن4) وقتي چت مي كني تنها بيا! شايد من بخوام بهت فحش بدم. (افتاد الان؟)

+ نگاشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 23:23 توسط رضا |