![]() |
* يكي از برو بچ فكر كرده بود چون متأهل شده ديگه بزرگ شده و بايد اداي آدم بزرگارو در بياره! ![]()
ديشب در يك اقدام انقلابي، اويس جوگير شد و بچههاي لونه رو به افطاري دعوت كرد.
ممد و يحيي خودشون از سازمان ميومدن، بيشك تنهايي ميومد، نيلوفر- اويس- حسين- و سيامك با اون جونور، با پرايد نيلو بودن. منم از محل كار اومده بودم بيرون كه بهم زنگ زدن كه با اونا برم. اولش كلاس گذاشتم و گفتم من ميرم خونه، سر و وضعمو ميسازم و خودم ميام، ولي ديدم تو اون بارون اصلا عاقلانه نيست، اين شد كه منم با اونا راهي شدم. تو مسير گفتن محمود آفتابه دزد (غلام يا همون رضا پروسسور) هم با ما مياد!!!
عجب صحنهاي بود، البته خيلي هم بكر و جديد نبود.
من با اون آفتابه دزد جلو بوديم- نيلو پشت رُل بود- سيامك با برادران پت و مت عقب بودن، جونور هم به صورت افقي رو پاي اون 3 نفر جا خوش كرده بود.

جاتون خالي، (زبونم لال) مثل آدماي با شخصيت
نشستيم، افطار و شام رو تناول كرديم، وقتي پاشديم فهميديم كه حضرت آقاي ميزبان (اويس ملعون) پول تو جيبيشون تموم شده و به پيسي خوردن و دست به دامن اون آفتابه دزد شدن.
* اين بشر انگاري بايد همه جا ثابت كنه كه بچهي شهركِ ... هست.
اصفهونيه خسيس حتي ماست و سالادها رو ريخت تو ظرف يكبار مصرفـ... (ادامه ندم بهتره- من از شما مخاطب محترم عذر ميخوام)![]()
* بعد از افطار و شام زديم بيرون، نماز رو خونديم و رفتيم پاتوق هميشگي (سفره خانه اراج)، البته توي ماشین اويس با مقرّ فرماندهي تماس گرفت و مرخصيشو تمديد كرد (اي بابا! تأهل و هزار تا دردسر).
بر اثر باروني كه اومده بود همه تختا خيس بود و اونجا هم موندگار نشديم.
رفتيم پارك نياوران و كلي با هم صفا كرديم و تو سر و كله همديگه زديم و راهي خونه شديم، بيشك و يحيي با هم رفتن، بقيه هم تو دوتا ماشين تقسيم شديم و بر مبناي توافقات انجام شده قرار شد بريم آبميوه بزنيم، اويس داشت براي بار دوم مرخصيشو تمديد ميكرد، همين كه با رئيس خداحافظي كرد يهو يه احمقي با سرعت نور اومد تو شيكممون. اگه ممد يه ثانيه ديرتر جنبيده بود اويس و جونور الان تو غسال خونه بودن.![]()
* سر آبميوه گرفتن هم دوباره اويس با اون داداشش گند بالا آوردن كه نزديك بود با فروشنده دعوامون بشه!
البته اگه دعوا ميشد من كه طرف فروشنده رو ميگرفتم.![]()
تو مسير برگشت به شهرك اَرنج تيم مثل رفتني شد. نيلو كه از شهرك ما رفته، پيچيد به بازي و رفت خونشون، دوباره مجبور شديم رو سر و كول هم سوار بشيم. (4 تا غول عقب- 3 تا آدم هم جلو!)![]()
پ.ن/ حيف شد كه مسلم و حسين نتونستن بيان، واقعا جاشون خالي بود.
پ.ن/ اگه پول نداري غلط ميكني مهموني بدي.

بعد از يه عمري حاجي ناپرهيزي كرد و نشسته بود پشت سيستم. از شانس ما صفحه وبلاگم روي مونيتور بود و از اونجايي كه حاجي زياد از كامپيوتر و از اين قبيل چيزا سررشتهاي نداره، به خوندن وبلاگ من مشغول شده بود.
منم يه بار از كنار در نيگا كردم كه خدايي نكرده تو ماه رمضوني شيطون گولش نزنه و سايتهاي بد- بد نره!![]()
بعد از اين كه مطلب عدالت اجتماعي رو خوند- ديدم رفت سر ماشين دزدي و احياي قاچاقي!
اول محل نذاشتم- بعد كه ياد سرعت 170 با پيكان افتادم چشمم گرد شد و آب دهنم رو قورت دادم. (آخه اون موقع پيكان مال ممدمون نبود) نمي دونم به اون قسمتش رسيده بود يا نه!؟ رفتم به ممد گفتم حاجي داره اونارو ميخونه.![]()
ممد گفت خاك تو سرت، با اين كارات آبروي منو ميبري!![]()
يهويي نفس خبيث به كمكم اومد، گفتم برم برقو قطع كنم!؟![]()
گفت بپّر
رفتم از تو جعبه تقسيم، برقارو قطع و وصل كردم و سريع اومدم جلوي تيوي دراز كشيدم.
حاجي هم دست از پا درازتر از تو اتاقمون اومد بيرون و به روزنامه خوندن مشغول شد.
نكته اخلاقي: نيكي به پدر و مادر!
پ.ن/ ديشب با بچهها ميخواستيم بريم استخر، به حاجي گفتم ماشينو بده كه ما بريم. گفت حتما بعدش ميخوايد بريد جمكران!
اول راضي نميشد كه بده، ولي بعد دلش به رحم اومد.![]()

بعد از هشت ماه رفتم پيشش.
منو به ياد نداشت! البته حق داشت، هم من اونقدرا سرشناس نبودم و هم اون ديگه خيلي سرش شلوغ شده بود.
ميدونستم چيزي دستمو نميگيره، ولي ميخواستم گوشي دستش باشه كه ملت […] نيستن.
گفتم: اين رسمش نيست، كار ما رو تعطيل كردي.
گفت: من تعطيل نكردم- من فقط مخالف سياستهاي شما بودم!
گفتم: حد اقل مي شد با ما تسويه كنيد بعد خداحافظي...
گفت: شما افتخاري كار كرديد و بنا نبود دستمزد بگيريد!!!
گفتم: تا ساعت 3 نيمه شب براتون كار ميكرديم، خودمون نميدونستيم افتخاري هستيم يا ...!!!؟؟؟
اينه معناي اون عدالت اجتماعيتون!؟
حرفمو قطع كرد و با عصبانيت گفت: مطلبو خلط نكن! برو از فلاني حقتو بگير، مگه اون تو رو نياورده سر كار؟
گفتم: من قبل از فلاني سر اين كار بودم، از همون اولش!
گفت: اون موقع دستمزد ميگرفتي؟
با آرامش گفتم بــــله
ديگه چيزي نداشت بگه، به حرفام گوش نمي كرد!
گفتم: اميدوارم خدا به راه راست هدايتت كنه، بعد رومو برگردوندم.
خونش به جوش اومده بود- آستين لباسمو محكم گرفت و كشيد طرف خودش و يه چيزايي گفت!
متوجه نشدم چي ميگه! آخه هروقت كه عصباني ميشه، جيغ- جيغ ميكنه!
دستمو عقب كشيدم، لباسم از دستش رها شد- بهش گفتم الان ماه رمضونه، من كه حلالت نميكنم! سوار موتور شدم و ازش دور شدم.
با خودم گفتم: ما كه به اينا نزديك بوديم و هر روز چشم تو چشمشون بوديم- اينطوري تحويلمون ميگيرن! خدا به داد اونايي برسه كه مخالفشون بودن.
اگه 4تا جوون براي اينا افتخاري كار نميكردن، الان آقايون خودشون 4تا، 4تا شغل دولتي نداشتن.
نتيجه اخلاقي: عدالت اجتماعي مال تو فيلماست!
چند خط خاطره از شبهاي احياء پارسال
شب 21 ماه رموضون بود. من، ممدمون، حسين و مسلم –كه هنوز مزدوج نشده بود و با ما ميپريد- پاشديم رفتيم مراسم هاشمينژاد، ولي اينقدر شلوغ بود كه جاي سوزن انداختن هم نبود.
تصميم گرفتيم كه بريم جمكران، اما يه مشكل كوچولو اين وسط بود! اون موقع هيچكدوم از ما وسيله شخصي نداشت و با ماشين حاجي (ابوي محترم بنده) كه يه پيكان بود اومده بوديم و چون براي رفتن به جمكران چيزي به حاجي نگفته بوديم، يه ذره دو دل بوديم.
خلاصه با خدا كه مشورت كرديم جواب مثبت شنيديم!![]()
قبل از حركت به دلمون افتاد كه از عابربانك پول برداريم، ولي از شانس ما عابربانك هم خراب بود و ما هم بيخيال پول شديم، اصلا مگه داريم ميريم پيكنيك و تفريح كه به پول نياز داشته باشيم!؟
4 نفري رفتيم مسجد جمكران و مراسم احياء رو اونجا انجام داديم و قبل از اذان صبح به سمت تهران عزيمت كرديم تا براي سحري خوردن خودمونو برسونيم خونه.
من و حسي كه عقب بوديم، داشتيم چرت مي زديم، غافل از اين كه آقا ممد جوگير شدن و ميخوان ببينن اگه ماشينو گازش بده، چندتا ميره!
بزنم به تخته پيكانمون هم براي خودش گرگي بود! سرعت كه به 170 رسيد ممد گفت: ايول! مسلم، 170 تا...
تا اينو گفت تسمه پروانه ماشين پاره شد و ما مونديم وسط اتوبان.![]()
از شانس كثيف ما شب قبل ممد تسمه پروانهاي رو كه توي ماشين داشتيم اهدا نمودن به ميتي رحيمي! حالا اگه يه دختري، زني، چيزي بامون بود ميشد از جورابش به عنوان تسمه پروانه استفاده كنيم. (البته اگه از اين جوراباي كوتاه نپوشيده باشه!)![]()
هوا بس ناجوانمردانه سرد بود، هيچ ماشيني هم اون وقت شب براي كمك واي نميستاد. به امداد خودرو زنگ زديم ولي قيمتش ته نامردي بود، ماهم گدا- گشنه! از طرفي نميشد به حاجي هم زنگ بزنيم، اگه ميفهميد اومديم جمكران بد شاكي ميشد.
يه كم راه ميومديم، تا آمپر مي رفت بالا نگه ميداشتيم كه خنك بشه و دوباره راه ميافتاديم. اما فايدهاي نداشت.
توي اون برّ بيابون كلي گشتيم تا يه تسمه پوسيده و كمي هم بزرگ پيدا كرديم، اينجا بود كه ضرب المثل "توي بيابون تسمه پاره گشاد هم غنيمته!" كشف شد.
نكتهاي كه خيلي منزجر كننده بود و نمك شده بود روي زخممون اين بود كه داشت كم كم اذان صبح مي شد و ما چيزي براي خوردن نداشتيم.![]()
با اين حال اعصابمون سرجاش بود و گل ميگفتيم و گل ميشنيديم.
خلاصه رسيديم به يه پمپ بنزين- همون جا نماز صبح رو خونديم و از يه بنده خدايي يه تسمه پروانه گرفتيم و عازم تهران شديم.
اينم آخر- عاقبت ماشين دزدي و احياء قاچاقي!
پ.ن/ دیشب هدر وبلاگمو عوض کردم، توی اون هدر قبلی یه عکس داشتم که ته تیریپ خفن بود.
الان که این عکس جدید رو گذاشتم، نمی دونم چرا "عویث" (اویس) گذاشته به حساب ترس!!!؟؟؟
برای اینکه هرگونه شک و شبههای رو برطرف کنم این عکس رو میذارم.

اگه يه مقدار كيفيت عكس پايينه، به بزرگواريتون ببخشيد. براي اين كه حجمش بياد پايين اينطوري شده.
با اين كه حسش نيست ولي مي نويسم.
همونطور كه اويس تو وبلاگش نوشته، ما هفته پيش بچه هارو برده بوديم اردوي مشهد.
با هم قرار گذاشته بوديم كه ساعت 3 همديگه رو ببينيم و با هم بريم شركت. من با كمي تاخير در حوالي محل قرار بودم، اويس زنگ زد و پرسيد كجايي؟ گفتم دو ر فلان ميدون- الان ميرسم و با عجله خودمو رسوندم به محل قرار كه بنده خدا بيشتر از اين معطل نشه.
به محل قرار كه رسيدم ديدم اثري از موجدي به نام اويس نيست. هِي اين ور- اون ور رو نگاه كردم ولي خبري نبود. بعد از 5 ديقه بهش زنگ زدم و پرسيدم كجايي؟ گفت دور همون ميدون كه تو چند ديقه پيش بودي- دارم ميام. كم كم، هِلِك و هِلِك، سرو كلهاش با اون چمدون غول پيكر پيدا شد.
سوار ماشين شديم- مدتي كه گذشت گفت: اَاَاَ...! كليد خونه خانومم اينا تو جيب منه! اونا كليد ندارن. از اينجا بود كه بهانه گيري اويس براي نيومدن به مشهد شرو شد. حالا اگه خودش تنها ميخواست برگرده خيالي نبود، تازه جاي بسي خوشحالي هم بود. گير داده بود كه بيا دوتايي برگرديم و مشهد نريم.![]()
اما زير بار نرفتم- آخه آدم عاقل مشهد رو به خاطر اويس بيخيال ميشه؟
تا همين جا بسه- الان سبك اين مطلب رو عوض مي كنم- براي اينكه مطلب منو خوب درك كنيد اول بريد وبلاگ اويس و مطلب "تابستان خود را چگونه گذرانديد؟" رو بخونيد. آخه مطلب من يه نموره همچيني با اكاذيب و اراجيف عُويث مرتبطه.
يكي از ويژگيهاي اويس اينه كه اگه جلوش هرچي بگی فرتي میذاره تو وبلاگش!
مطابق معمول اويس ما مطلبشو با خالي بندي شرو كرده، البته بحث قرنطينه رو خودم گفتم ولي تشرف ما به پابوس امام رضا رو با همسفر بودن با آبجيا شديدا تكذيب مي كنم. ما اين آبجيا رو فقط تو تهران موقع سوار شدن به اتوبوس ديديم، ديگه رفت ديدار به قيامت.
حسين آقا براي اينكه قضيه رو براي بچه روشن كنه گفت: هتل ما 5 طبقه هست ولي طبقه سوم نداره!
پ.ن 1/ مشهد كه رسيديم با يه هتل هايكلاسِ فول سيستم مواجه شديم، ولي چه فايده! عويث آبرومونو برد! نمي دونم كي به اين بشر گفته وقتي چيزي رو بلد نيست بايد در مورد اظهار نظر كنه!؟ آخه آدم عاقل تو كجاي دنيا به آسانسور ميگن تاكسي ديواري!؟ خير سرت تو تهران زندگي ميكني.
البته من اونجا زياد بهش گير ندادم، آخه نيست كه هتلش خيلي با كلاس بود- دستشوييهاش فرنگي بود- يه بنده خدايي هم ديگه داشت جلوي چشماش سياهي ميرفت و طرز استفاده از اونو بلد نبود.
اما بعد از اندك مدتي كاشف به عمل اومد كه دستشويي آدميزادي هم داره، از اون به بعد هذيون گفتن اون بنده خدا كمتر شد.![]()
پ.ن 2/ بابلسر رو تكذيب نمي كنم تا عويث خيلي هم چوپون دروغگو نشه.
پ.ن 3/ همونطور كه عويث نوشته، يكي از كرامات شيخ بهايي اينه كه اگه بري سرقبرش و يه ياسين بخوني، بر حسب نياز يا زنت ميده يا شوهر.
شك نكنيد كه من و عويث باهم ديگه سر قبر شيخ بهايي نرفته بوديم. تازه اگر هم رفته بوديم به خاطر من نبوده، خودش پارسال رفته بود و جواب گرفت ولي ايمان نياورده بود- ميخواست امسال هم بره شايد دوباره جواب بگيره. (اينو هركسي نخونه- اگر هم خوند جدي نگيره- من حواسم بود كه اونجا تُمبونش دوتا نشه) حالا اگه من يه ياسين خوندم براي همه جوونا بوده نه براي خودم، اصلا تك خوري تو مرام ما نيست.![]()
پ.ن 4/ درمورد بچه شهرستان بودن نظر خاصي ندارم- چون مرتبط به من نبوده.
پ.ن 5/ توي بازار كه رفتيم من و اويس ميخواستيم شيشه عطر بگيريم. اما اين آدم سست عنصر، هرشيشهاي رو كه من انتخاب ميكردم ميگفت منم اينو ميخوام.
آخرالامر من براي اينكه حالشو بگيرم يه شيشه خالي كه 14 هزار تومن قيمتش بود انتخاب كردم و به فروشنده 16 هزار تومن دادم. وقتي كه عويث كاملا عقب نشيني كرد يه شيشه ارزونتر برداشتم.
در مورد اون سگه هم پر واضحه كه داره خالي ميبنده، باور نداري بيا از خواهر كوچيكه بپرس. خود اويس يه گاو خريد، اما فكر كنم تا رسيديم تهران باطريش تموم شد. مثل بچه 2 ساله اونو گرفته بود بغلش و هي صداشو در مياورد.
پ.ن 6/ نمي دونم عويث لياقت نداشت يا شانس و اقبال باهاش يار نبود! آخه شب بيست و پنجم كه با بچهها از حرم برميگشتيم، بعد از مختصري همانديشي تصميم گرفتيم كه براي تولدش كادو بگيريم. براش ليف- كيسه- لنگ و يه پستونك گرفتيم.
اما مراسم جشن كنسل شد و همه كادوها رو آوردم تهران. فقط الكي الكي 1200 تومن براش مايه گذاشتيم، حالا امشب تولد واقعيشه- اگه خانومش براش هديه بگيره كه هيچ، ولي اگه نگرفت خودم باني ميشم و همينا رو ميدم بهش.![]()
يه مطلبي رو كه عويث نگفته: اتوبوس ما يه شوفر داشت به اسم ممد حسن، كه من اساس باش حال كرده بودم.
يه تيريپ خَز و رفتار و كردار لاتيِ رديف.
يقه باز- يه شمايل دور گردنش- مدل موها- طرز حرف زدن و كفشايي كه پاشنههاشو خوابونده بود.
كلي برامون از حرفه قبليش كه باج گيري بود تعريف كرد و ما هم خركيف شده بوديم.
آها... يه چيز ديگه: راننده وانتي كه با ما اومد، توي هتل پيش ما بود، چشتون روز بد نبينه- يا خواب بود يا اگر بيدار بود داشت سيگار ميكشيد، مجبور شده بوديم يكي از اتاقاي 3 تختي رو كمپلت در اختيارش بذاريم كه ...
يه شب كه تو اتاقش داشت خفن سيگار مي كشيد اويس اومد تو و خودشو زده بود به كوچه عليچپ، شرو كرد به داد و بيداد كه كي داره سيگار ميكشه!؟ اين چه وضعيه!؟ بو همه جا رو برداشته و ...![]()
يهو آقاي راننده با يه پاكت سيگار امود بيرون و پررو پررو گفت كسي سيگار ميخواست!!!
عويث هم كه گرخيده بود، با دست اتاق جواد رو نشون داد و گفت جواد جباري ميخواست ولي الان خوابيده.![]()