![]() |
20 روزه كه بستريه!
از اون هفته كه بالا سرش بودم حالش بدتر شده بود. ديگه رمق نداشت، چند باري بود كه ازش آب نخاع گرفتن، روزي هم يكي دو بار خونشو تو شيشه ميكردن.
قرار بود بره ICU، با من تماس گرفتن كه همراهش برم، آخه نميذاشتن خانومش و خواهرش شب پيشش باشن.
خودمو به سرعت از سازمان رسوندم به بيمارستان، خانومش خيلي مضطرب بود، يه ماسك زده بود جلوي دهنش و داشت موهاي اونو شونه مي كرد.
نميخواست قبول كنه كه بايد شوهرشو ببرن ICU...
دكتر اومد بالاي سرش و يه نگاهي بهش كرد . دست گذاشت رو پيشونيش، تب نداشت! گفت تا اينجا آزمايشها خوب بوده، فعلا نياز نيست بره ICU...
انگار دنيا رو دادن به خانومش، نمي دونست چطور خدا رو شكر كنه! دست و پاشو گم كرده بود، بي اختيار ميخنديد و خدا رو شكر ميكرد.
خانومش بهم ميگفت: "آقا رضا! خيلي ازش عكس بگير- ميخوام وقتي خوب شد اين عكسا رو نشون خودش بدم." (استرس و ترس رو تو چشماش ميديدم- به حرفي كه زده بود ايمان نداشت- عكسا رو براي وقت خوب شدن نميخواست! ...)
كم كم سر و كله پدر و خواهرش هم پيدا شد. حيف كه مامانش 16 سال پيش رو يكي از همين تختا باش خداحافظي كرده بود.
***
صداي موبايلش بلد شد، پسر 7 سالهاش بود كه از شهرستان زنگ ميزد.
با مامانش گفت: "ديگه دوسِت ندارم! به خواهر جون يواشكي ميگي بياد تهران، خوب باباي منم هست، مي خوام ببينمش!"
گوشي رو دادن به باباش، باباش گفت تولدت مبارك!
بغض گلوي همه رو گرفت، صداي گريه پسرك از توي گوشي شنيده ميشد.
خدا كنه هديه تولدش سلامتي باباش باشه.
پ.ن/ شما هم براش دعا کنید که خوب بشه
يكي از اعمالي كه در ماه رمضون اكيداً به اون سفارش شده استخر رفتنِ سانس 11 تا 1 و اگه نشد 1 تا 3 هست.![]()
از اونجايي كه بچه هاي لونه هم به اين گونه مسائل التزام عملي دارن، قرار شد 11 تا 1 رو استاد كنيم. وسايل رو جَم و جور كرديم و زديم بيرون.
منو ممد، آقاي پسر عمو و نيز جونور با حسين رفتيم، سيامك و اون حسين هم رفتن دنبال اويس كه از خونه خانومش اينا بكشنش بيرون.
رسيديم به استخر، مثل دم لونه مورچه ها بود بس كه شلوغ بود، ما هم كه نمي خواستيم فيض اين عمل صالح رو از دست بديم تصميم گرفتيم بريم يه استخر ديگه.
من رضايت چنداني براي رفتن به اين يكي استخر نداشتم، آخه توش از اين آدماي جوات ميومد، اما راي جمع بود و انسانيت من كه چيزي نگفتم.![]()
جلوي استخر كه رسيديم متوجه شديم كه اگه كارتِ چيز داشته باشيم تخفيف ميدن- اما هيچ كدوممون همراهمون نبود، دوباره گردش كرديم به سمت شهرك و كارت برداشتيم.
سر راه ديديم اون محمود آفتابه دزد لگنشو تحويل گرفته، (براي توجيه بيشتر در رابطه با محمود آفتابه دزد، به پ.ن مراجعه شود. با تشكر- آقا رضا پوشه) لذا محمود هم با ما در اين حسنه شريك شد.
نزديكاي استخر كه رسيديم ديديم كه اونجا هم غلغله شده! پياده شديم و جلو رفتيم، يه دعوايي بود كه سوا كردنشون جيگر ميخواست.![]()
يه يارو با يه هيكل غول كه سرش شكسته بود و خون تمام صورتشو گرفته بود، داشت داد و قال ميكرد، ملت هم تماشا ميكردن، يه كم اين ورتر هم يه پرايد بود كه شيشه جلوش به فنا رفته بود.
اون طرف هم دست دو نفر شكسته بود و چند نفر هم اين وسط با قفل فرمون حركات موزون انجام ميدادن. (پيامدهاي چِت بازي شاهين در سريال صاحبدلان)
آقا غوله اومد طرف پرايد و با مشت گذاشت تو شيشه عقبش! شيشه پرايده پودر شد!
صاحب پرايد هم كه طرف مقابل دعوا بود از دور داد و هوار ميكرد و جرات جلو اومدن نداشت.![]()
بعد از نيم ساعت – 40 ديقه برادران خدوم و زحمتكش ناجا رسيدن و همه رو كردن تو قوطي!
اين وسط يه بحثي هست كه ميگه الاعمالُ بالنيّات. ما هم به نيت استخر اومده بوديم ولي آبميوه رو به شنا كردن نزد جماعت javat ترجيح داديم و همگي رفتيم يه ليوان آلو جنگلي زديم به بدن.![]()
* نكته اخلاقي: نيكي به پدر و مادر
پ.ن/ از وقتي اين فيلم صاحبدلان رو نشون ميده، ابعاد شخصيتي غلام (رضا پروسسور)، بيش از پيش نزد همگان نمايان شده!
اگه به همزاد اعتقاد داريد بايد بگم شكي درش نيست كه غلام همزاد محمود خان صحّافزاده هست!![]()
بگذريم...
ديروز اون باباي كثير السجودش روزنامههاشو (بعد از ظهر كاذب) فروخته بود و براي محمود يه رنوي غراضه دست و پا كرد.
اول بسم الله تو اتوبان لاستيك تركونده بود و ...
خدا به آخر عاقبتش رحم كنه.
پ.ن/ در روزهاي پاياني ماه مبارك رمضون به همين روايت بسنده مي كنيم.![]()
قالَ الجُونِوَرْ فِي ايسْ ايمْ ايسَ اَلْواحِدَةْ فِي الصَّباحَ الْهذَا الْيَوم:
- به يه بنده خدايي ميگن سَحَر صدات كنيم!؟
- ميگه نه، همون غضنفر (گضمفر) صدا كنيد.
راستی عیدتون مبارک![]()