تبليغاتX
دستنوشته هاي شخصي من

دستنوشته‌هاي يه آدم! با قيافه غلط انداز! *** بابا جون حداقل 2 خطشو بخون، شايد به دلت نشست

راي مفت به مفت خور!!!
يه مدتيه كه دستم چلاق شده (دچار ضايعيه عصبي شده) به همين دليل نمي‌تونم بنويسم.
ديروز كه رفته بوديم راي بديم، برگه راي رو دادم به حسين كه برام بنويسه. هنوز زبون باز نكرده بودم كه بگم كیو بنويسه، ليست از تو جيبش درآورد و اولين نفر نوشت مسعود زريبافان!
* از ليست رايحه فقط نمي‌خواستم به زري راي بدم.

بدون شرح...

عابّاس زاده ميشگيني
من به مهندس محمود عابّاس زاده ميشگيني هم رأي دادم.

وجدان كاري!!!
امروز رفته بودم بيمارستان كه از دستم نوار عصبي بگيرم، تا ساعت يك اونجا بودم و از دكتر گواهي گرفتم كه مرخصي استعلاجي بگيرم.
يهو وجدان كاري زد بالا و گفتم يه سر برم سازمان، رفتم اونجا ولی كارت نزدم، يه برگه مرخصي استعلاجي نوشتم و گواهي رو هم ضميمه اون كردم و تا ساعت 8 شب كاراي سازمان رو انجام دادم.

باني خير!!!
ساعت نزديكاي 4 بود كه نماينده‌ي يكي از شركت هايي تو مناقصه برنده نشده بودن اومد كه چك تضمينشونو پس بگيره، از اونجايي كه چك دست من نبود رفتم طبقه پايين كه اونو از خانوم چيز بگيرم، اما قبل از ساعت 4 پيچيده بود به بازي!
زنگ زدم بهش و گفتم برگرده سازمان، اون بنده خدا هم نه نگفت و برگشت.
بعد از 10 ديقه، يه ربع، يكي از آبجيا كه نمي‌دونست اون بنده خدا برگشته، موقع رفتن كارت خروج اونو زد. (از قبل هماهنگ كرده بودن كه هركي ديرتر رفت كارت نفر قبلي رو هم بزنه.)
در همين حين رئيس سر رسيد و مچشو گرفتو گفت چرا كارت فلاني رو تو زدي!؟ اون بنده خدا هم به تته پته افتاد كه يهو خانوم چيز با اون سر زبونش پريد وسط حرفشون و گفت: مهم نيست آقاي دكتر! حالا كارت منو چند ديقه زودتر زده، مگه چي ميشه!!!
* اگه بهش زنگ نزده بودم كه برگرده سازمان، رئيس يه حال اساسي به جفتشون مي داد.

داش رضا شوفر!!!
شب كه از سازمان برمي‌گشتم، سر اتوبان يه خاوري كنارم وايساد و يه آدرس پرسيد، منم كه ديدم آدرسش به خونه ما نزديكه سوار شدم و تا دم شهرك شاگرد شوفر شدم

+ نگاشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 0:5 توسط رضا |

اين پست رو چند روز پيش نوشتم، اما به علت گرفتاري هاي موجود نتونستم آپ كنم.

تا حالا شنيدي كه مي گن وقتي مي‌خواد زلزله بياد حيوونا متوجه مي‌شن و شروع مي كنن به ورجه و وورجه و فرار!!!؟؟؟
حالا داشته باشيد كشف عظيم داداشتونو
پارسال تو همين ايام بود كه يه تصادف اسمي كردم، ماشين كه به فنا رفت، دست خودم شكست و 500 تومن سلفيدم.
بعد از تصادف رفتم بيمارستان و يه عكس خشگل از دستم گرفتم، قشنگ روي سِيكِن دستم شكسته بود.
بعدش رفتم سايت، ديديم تي‌وي و سايت‌هاي خبري تمام و كمال روي اخبار سقوط و شهيد شدن حاج احمد كاظمي و همراهاش متمركزن و ...

اما امسال...
امسال نظريه من به صورت قانون ثبت شد.
خسته و كوفته از سازمان برگشتم خونه (ساعت حواليه 9 بود) مامانم از خونه پسرخالم اينا زنگ زد كه برم دنبالش، منم اطاعت امر كرد و رفتم. نزديكاي مقصد بودم كه يه CIELO رو مورد عنايت قراردادم و گلگير ماشين ممد هم يه نموره داغون شد.
فرداش اخبار سقوط هواپيماي سپاه منتشر شد.
اينجا بود كه من اين رابطه رو كشف كردم:
- قبل از زلزله حيوونا به جنب و جوش در ميان!
- قبل از سقوط هواپيماي سپاه رضا نصادف مي‌كنه!

پ.ن/ گوهر از گرد يتيمي نشود خانه نشين *** دل اگر زنده بود هيچ غم از مردن نيست
ببينيم كِي نوبت ما مي‌شه كه غزل خداحافظي رو بخونيم، 2   3 روز پيش كه نوبت پسرخاله‌ام بود.

+ نگاشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:32 توسط رضا |

ديشب كه اومدم خونه از خستگي مثل جنازه ولو شدم. آخه شب قبلش تو بيمارستان بودم و نخوابيده بودم.
خيرسرمون  پنج شنبه بود و روز تعطيليه ما....
بعد از نماز صبح كم كم آماده شدم و مامان و خواهرمو رسوندم مدرسه- برگشتني با اين كه خيلي برام سخت بود ولي چون زور بابام بيشتر بود مجبور شدم سوئيچو بذارم خونه و پياده شهرو گز كنم.
اول رفتم تشخيص هويت، دنبال كاراي عدم سوء پيشينه –براي قرارداد بستن نيازه ديگه!- جوابو گرفتم، جون داداش پاكه پاك بودم، نامه اعمال سفيد يخچالي بود.
بعد از اون رفتم بيمارستان، قبض آزمايش پسر خالمو گرفتم و راهي سازمان انتقال خون شدم (كنار برج ميلاد) جوابو گرفتم و برگشتم بيمارستان، اونو دادم به خانومش و يه نمونه خون رو بردم براي آزمايش غدد، اونجا گفتن ما فقط يكي از آزمايشهايي كه مي‌خواي مي‌تونيم بگيريم، اونم تا 16 آذر طول مي‌كشه! اگه نمي‌خواي ببر يه جاي ديگه! دوباره برگشتم بيمارستان پيش دكترش، با مشورت اون قرار شد آزمايش رو بدم به همون آزمايشگاه و 2 هفته ديگه بيام براي جواب.
مجددا رفتم آزمايشگاه، نمونه رو دادم و برگشتم.
از اون جايي كه خودم تو خيابون انقلاب كار داشتم رفتم كه به كارم برسم- مي‌خواستم تو يه كلاس ثبت نام كنم، البته تا حد زيادي با عناوين آموزشيش آشنا بودم و فقط مدركشو نياز داشتم.
بعد از كلي صحبت و پرسجو در مورد كلاسها متوجه شدم كه ظرف يكي دو هفته اخير 22 هزار تومن كشيدن رو هزينه كلاسها! تازه دختره با كمال پررويي مي گفت تا دو هفته آينده 20 هزار تومن ديگه مي‌ره رو شهريه كلاسا!!!
منم كه از خير مدرك دانشگاه گذشتم، مدرك اين كه ديگه عددي نبود، لذا بي خيل معامله شدم.
اين وسط فقط 2 ساعت علاف شدم، دوباره برگشتم بيمارستان، تو اتاق كه اومدم ديدم خانومو خواهرش دارن گريه مي‌كنن!
گفتم چه خبر؟ گفت سرطان خونه!!!
برگه آزمايش رو بردم پيش يكي از دكترا، گفتم داستان چيه؟ خانومش چي داره ميگه!؟
به آزمايش يه نگاه كرد و گفت با اين آزمايش نمي‌شه گفت سرطان خونه، بيشتر ميشه گفت سرطان لنفومه. البته بايد جواب ساير آزمايش‌ها بياد تا بشه نظر قطعي داد.
اينم از يه روز تعطيل كه اينجوري كوفتمون شد.

+ نگاشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 22:41 توسط رضا |