تبليغاتX
دستنوشته هاي شخصي من

دستنوشته‌هاي يه آدم! با قيافه غلط انداز! *** بابا جون حداقل 2 خطشو بخون، شايد به دلت نشست

صبح جمعه بود، از خواب بيدار شدم و نگاهي به ساعتم كردم، ساعت 10 شده بود و من هنوز تو خونه بودم.
به حسين SMS زدم كه بريم نماز جمعه، اما جوابي نيومد.
بعد از چند ديقه بهش زنگ زدم، با صدايي كه خواب توش موج مي‌زد گفت الووو...
گفتم زهر مار! نماز مياي!؟ مِن و مِني كرد و گفت: حالشو ندارم، من.م بي خيالش شدم و راه افتادم.
پسر عموم گفت: منم تا يه مسيري بات ميام.
دو نفري راه افتاديم، آقاي پسر عمو گفت من سر پل تهران نو پياده ميشم كه برم خونمون- سر پل تهران نو كه رسيديم يه نيش ترمز زدم كه شو تش كنم پايين، اما منصرف شد و گفت بات ميام!
يه كم جلو تر يه سروان جلومونو گرفت و مدارك موتورو خواست. بيمه و برگه خريد موتور رو نشونش دادم و خدا خواه بود كه به گواهينامه موتور مير نداد چون گواهينامه لا موجود!
به راهمون ادامه داديم تا رسيديم ميدون امام حسين، آقاي پسر عمو مجددا خروش كردن و گفتن منصرف شدم- پياده ميشم! و من و موتورم به مسيرمون ادامه داديم.
ميدون فردوسي رو هم رد كرديم، نرسيده به ويلا گشت انتظامي گفت موتور بزن بغل. يكيشون پياده شد و مدارك رو دادم بهش، اما انگاري اين يكي يادش بود كه موتوري بايد گواهينامه هم داشته باشه! منم مجبور شدم باشون وارد مذاكره و اندكي خالي بندي بشم.
وقتي كلاه كاسكت رو برداشتم و تيريپ بچه مثبتم نمايان شد و متوجه شدن كه شاغلم و ... با هم صلح كرديم.
در همين حين يه موتوري از لاين 3 داشت مي‌رفت كه آقا پليسه صداش زد، موتوري كه مي خواست تيز بازي در بياره كشيد كنار و تظاهر به توقف كرد، اما يهو پيچيد تو ويلا!!!
آقا پليسه كه پياده بود به اونا كه تو ماشين بودن گفت شما بريد دنبالش منم با اين موتوري ميام!!!
اما رفيقاش وايسادن تا سوار شد و بي خيال ما شدن.
بعد از نماز فهميد اين گير بازار به خاطر بازي استقلال و اون پرسپوليس گور به گور بود.



پ.ن/ براي نماز كه وارد دانشگاه شدم با اين كه كارت ستاد رو  نشون دادم يكي از اون پيرمردا جيبامو دست زد و گير داد به موبايلم كه بايد اينو تحويل بدي!
از اون جا كه حس تحويل ادن و صف وايسادن براي تحويل گرفتنو نداشتم با اون پيرمرد وارد مذاكره شدم، مذاكرات رو يا تبريك سال نو و ماچ كردنش ادامه دادم.
پيرمرد بيچاره ديگه كم آورد، ولي گفت كه با موبايل داخل زمين چمن (قسمت مسقف نماز جمعه) نشو كه بچه‌هاشون به ما گير ميدن  كه موبايل از ما رد شده! غافل از اين كه خودم انتظامات ورودي يك زمين چمنم.
تا رسيدم به گروه، آقا ملكي يه يارو رو كه اومده بود نماز داد دست من و گفت آقاي احمدوند، اين آقا موبايلشو از گيت دم در رد كرده، ببرش كه موبايلشو تحويل بده.
منم با پررويي و نيز وجداني درد آلود اون بنده خدا رو بردم تحويل پيرمرده دادم كه موبايلشو تحويل بگيرن.

+ نگاشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 1:38 توسط رضا |