![]() |
بعد از چندین ماه بال بال زدن (کمتر از یک سال) بالاخره ما هم دچار آنفلوآنزای مرغی شدیم و به قدقد افتادیم که داستانهای تلخ و شیرینش بماند برای بعد.
البته به موقعش شیرینی همتون محفوظه! ![]()
-------------
چند روزی هست که از برپایی نمایشگاه رسانه های دیجیتال میگذره.
قضیه غرفه گرفتن ماهم شده مثل اون یارو که یه نعل خر پیدا کرد و برای اون دنبال 3 تا نعل دیگه با یه خر می گشت!
صدرا رو هوا و سیریش گونه یه غرفه 24 متری گرفت. غرفه که مفت بود، حالا کاربری این غرفه مهم بودکه مارو مجبور کرد به خاطرش یه تشکل راه بندازیم، سایت مبارزین رو داشتیم اما...!!!
خلاصه خانه وبلاگ نویسان مبارز سر از تخم درآورد. ![]()
حالا یه غرفه داشتیم که اسم هم داشت.
اما بازم کامل نبود، غرفه دکور میخواست که باز متوسل شدیم به خاصیت چسبندگی و سیریش وار صدرا جان! دکور هم اوکی شد.
حالا می موند اصل کاری! خیر سرمون نمایشگاه رسانه های دیجیتال بود- اما موجودی ما از امکانات الکترونیکی و دیجیتال در دوتا دوربین دیجیتال و چند تا موبایل خلاصه می شد و از کامپیوتر خبری نبود.
به 1000 جا و 1000 نفر زنگ زدیم تا یه دونه سیستم زورکی جور کردیم.
خلاصه تا اینجاش که همه چی ردیفه!
اما در حاشیه این نمایشگاه داستان های دیگه ای هم هست.
مثلا: غروب که می شد، من و خانومم که سوار موتور میشدیم که بریم خونه، خدا سطل رحمت و نعمتشو رو سر ما چپه می کرد و ما دوتا تا خونه خیس خالی می شدیم.
مثلا بعدی: تو این چند روز تو غرفمون کلی جنگ و جدل داشتیم، سائل و مسئول بود که به خون ما تشنه میشد و از تشنگی جون میداد.
مثلا آخری که تا اینجا اتفاق افتاده اینه که کلی از لینک های وبلاگمو تو غرفه زیارت کردم.
یکیش مفتی بود که با خودمون همکاره- اویس و داداشش- گلپسر هم اومد و زیارتش کردیم- از همه مهم تر خانومم که هر روز با خودم میاد و از لینک های قدیمی هست و دوتایی اونجا کار عکس رو برای سایت انجام میدیم و در نهایت مختش اومد که من و خانوممو شرمنده خودش کرد و برامون یه هدیه هم آورد.![]()
------------
پ.ن/ غرفه وبلاگ نویسان مبارز- سالن ۱۴- هرکی شیرینی می خواد تشریف بیاره در خدمت باشیم
اصلا حس سر كار موندنو نداشتم، آخه يه ذره سرما خورده بودم.
از طرفي هم ساعت 8 شب رئيس سازمان با پروفسور محمد حافظ جلسه داشت و بايد عكس ميگرفتيم، از اون جايي كه سازمان ما يه دوربين به درد بخور توش پيدا نميشه همه عكسها رو خودم با دوربينم ميگيرم. نكته مهمتر اينه كه دوربينمو دست احد الناسي نميدم (البته به اونايي كه كار درست باشن یکی دو بار دوربينمو امانت دادم) ![]()
تا اينجاي كار نتيجه اخلاقي اينه كه مجبور بودم تا اون موقع شب بمونم تو سازمان.
از شانس قشنگ ما جلسه رو به ساعت 9 موكول كردن.
محل جلسه لابي هتل لاله بود، نزديكاي 9 كه شد عازم هتل لاله شديم. من با موتورم رفتم كه از اون ور گولّه برم خونه.
تو مسير ديدم كه فرمونه موتور ميزنه! نگاه كردم، ديدم پنچره. ![]()
وقتي رسيديم به هتل لاله موتورمو دادم به حجت (همه كاره سازمان) كه بره پنچريشو بگيره.
جلسه ساعت 10:30 تموم شد.
سوييچو از حجت گرفتمو سوار موتور شدم و به طرف سازمان راه افتادم كه كارتمو بزنم و برم خونه.
تو خيابون فلسطين بودم كه صداي تركيدن لاستيك بلند شد!
هنوز بقيه همكارا به سازمان نرسيده بودن، موتورو برم تو خيابون وصال، آپاراتي تعطيل شده بود. نزديكاي ساعت 11 بود كه موتورو همونجا قفل و زنجير كردم و راه منزل در پيش گرفتم... ![]()
پیش از ظهر بود که صدرا بهم زنگ زد و منو از این تجمع با خبر کرد، منم بر حسب وظیفه رفتم و گزارش تصویری گرفتم و گذاشتیم رو سایت مبارزین.
بعد از تموم شدن تجمع بچه های صدا و سیما برای ته دیگش رسیدن و چون کسی از تجمع کننده ها نبود، مجبور شدن از عابرین و ... بگیرن!!!
بچه حزب الهی ها هم که این کار صدا و سیما رو دیدن حسابی شاکی شده بودن و یه کم با صدا و سیمایی ها درگیر شدن.
صدرا هم که سرش درد می کنه برای این زرد بازیا!با جانب داری از طیف حزب الهی ها، نه گذاشت، نه برداشت، همه ی ماوقع رو انعکاس داد توی سایت.
بعد از یکی دو ساعت از صدا و سیما به صدرا زنگ زدن که خبر رو بکشه پایین! اونم که عمرا زیر بار نرفت.
باز در کما تعجب بعد از یه ساعت ممد ما زنگ زد به صدرا که خبرو بیاره پایین.
حالا چرا ممد ما زنگ زده بود!؟
گزارش تصویری به اسم من رفته بود،صدا و سیما هم اسمو دیده بود و شماره ممد رو پیدا کرده بود!
و از طریق ممد صدرا رو کشف کرده بودن و خِر اونو چسبیده بودن.
حالا باز خوبه فقط همین خبرو رفته بودیم که اونجوری جنجالی شده بود.
دو شب پيش داشتم ميومدم خونه و بر حسب اتفاق سر و وضعم مرتب بود و تيريپم واسه خودش يه ديپلمات ته عيار بود.
دم شهرك كه رسيدم 206 حسينو ديدم، ممد و احمد هم با حسين بودن. با موتور رفتم پيششون. ميخواستن برن ولگردي!؟
منم موتورمو فقل كردم و با اونا هم سفر شدم. كلاه كاسكت (كلاه ايمني) خودمو بردم تو ماشين.
منو ممد عقب نشسته بوديم (تيريپ شخصيتي!) احمد و حسين هم جلو بودن.
اين حسين دلقك از جلوي شهرك تا مقصد اين كلاه رو گذاشته بود سرش و پيش هر ماشيني كه ميرسيد سرعتشو كم ميكرد كه به طور كامل رؤيت بشه.
هر 2 نفر عابر پياده اي كه ما رو ميديددن، يه چيزايي در گوش هم ميگفتن ومارو با دست نشون ميدادن!!! گاهي هم بعضيا نگاهي عاقل اندر سفيه به مجموعه افراد داخل ماشين ميانداختن!!!
به مقصد رسيدم، موقع پياده شدم 4 تا جوون داشتن به حسين ميخنديدن! حسينم با كمال خونسردي كلاه رو برداشت و گفت اينجوري ايمنيش بيشتره.
وقتي برگشتيم شهرك، شيرين كاري حسين گل كرد و با ماشينش روي دوتا چرخ عقب حركت ميكرد!
حالا بشنويد از گند كاري همين حسين آقا ايمني؛
اين بشر وقتي ميشينه پشت فرمون بايد يا خودشو يا يكي ديگه رو بكشه!
صبح همون روز يه موتوري از تو فرعي ميپيچه جلوي اين آدم (!)، حسينم با ماشين زده بود اونو آش و لاش كرده بود!
اونجوري كه خودش ميگفت، پاي اون بدبخت خورده بود لبه جوب و شكسته بود، با صورت هم رفته بود تو درخت و لبش تركيده بود و ...! (خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه)
تا اين از ماشين پياده شده و به خودش اومده بود، رفقاي موتوري با يه پيكان غراضه ميرسن و موتوري رو سوار مي كنن و با سرعت جت در ميرن!!!
به گفته كارشناسان فني، احتمالا موتور طرف دزدي بوده و يا ...
در هرصورت اين بار هم حسين آقا ايمني شانس آورد.