تبليغاتX
دستنوشته هاي شخصي من

دستنوشته‌هاي يه آدم! با قيافه غلط انداز! *** بابا جون حداقل 2 خطشو بخون، شايد به دلت نشست

ساعت 11 شب بود كه از منزلِ منزل اينا عزم منزل خويشتن نمودم.

باك موتورم پر از خالي بود و هر لحظه امكان در راه ماندگي و ابن و السبيلي بود!

ترسون- لرزون راه افتادم كه خودمو برسونم به پمپ بنزين، اما انگاري حالگيري با بي بنرين موندم ختم نمي‌شد.

موتورم شروع كرد به ريپ زدن. از لوله اگزوزشم آتيش ميزد بيرون و واسه خودش سر و صدايي راه انداخته بود!

خودمو به پمپ بنزين رسوندم و خيالم از بابت بنزين راحت شد.

ساعت از 12گذشته بود كه به مناظر و مناطق آشنايي كه حكايت از نزديك شدن به محلمون بود رسيدم.

توي اون اوضاع هچل هفتِ بحراني و اون تاريكي شب، يه سرباز بدشانس تر از من داشت به طرف پادگانشون مي‌رفت، منو كه ديد دست بلد كرد كه سوارش كنم تا جايي كه هم مسير هستيم برسونمش!!!

از اون جايي كه من شديدا هم نوع دوست هستم سوارش كردم، (البته اول گفتم موتورم خرابه) حدود يه كيلومترو ريپ زنان گز كرديم كه ديگه عمر موتورم به سر اومد و به جرگه در راه ماندگان پيوستيم.

كمي با كاربرات و شيلنگ و برق و ... ور رفتيم، اما فايده نداشت، بالاجبار ورزش شبانگاهي شروع شد و از اونجا بود كه دوي ماراتون با موتور آغاز و به ثبت رسيد.

 

پ.ن/ اشكال موتورم از ترانزيستورش بود كه برق رو ضعيف مي‌رسوند.

+ نگاشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:52 توسط رضا |