تبليغاتX
دستنوشته هاي شخصي من

دستنوشته‌هاي يه آدم! با قيافه غلط انداز! *** بابا جون حداقل 2 خطشو بخون، شايد به دلت نشست

چند روز پيش منزل بهاتفاق ساير اهل منزل (منهاي ابوي منزل اينا كه مكه تشريف بردن) مشرف شدن پابوس امام رضا (ع)

كلي به من اصرار كردن كه باشون برم، ولي من راضي نشدم كه برم. من تو اين تهران غريب موندم.

چهارشنبه بود كه يه نداي آسموني گفت: هوي! با توام، مگه كَري!؟

يهو چرتم پاره شد گفتم چيه باز چته تو وقت اداري مزاحم چرت زدن من ميشي؟

ندا گفت به جاي اينكه تو محيط اداري چرت بزني ، بعد از ساعت اداري تو هم برو مشهد.

منم كه تو هپروت بودم با اين كه نفهميدم چي چي گفت، ولي از طرز بيانش فهميدم كه چرند و پرند نگفته، با خودم گفتم ايول ندا! براي يه بارم كه شده به حرف ندا گوش كردم.

با تمام قوا گذاشتم پشت كار و همه امور محموله رو به نحو احسن انجام دادم.

ساعت اداري كه تموم شد پريدم پشت موتور، چون بليط قطار، مطار گير نميومد يه راست رفتم ترمينال، موتورو فقل و زنجير كردم و پرواز به سمت مشهد.

صبح رسيدم مشهد، يه راست رفتم حرم، زيارت كردم و بعدش زنگ زدم به خانومم، بعد از احوال پرسي و ... گفت سلام برسون.

گفتم به كي؟

گفت خونتون كسي نيست!؟

گفتم نمي دونم، اما اگه مي‌خواي به امام رضا سلامتو مي‌رسونم.

حاج و واج و مبهوت گفت «اومدي مشهد!؟»...

خلاصه همه برنامه ريزي‌هاشونو به هم ريختم.

ضمنا براي بعد از ظهر همون روز بليط برگشت گرفتم كه برگردم تهران.

ساعت 3:30 رفتيم ترمينال كه سوار اتوبوس بشم اما زن ذليلي ايجاب كرد كه بليطمو عوض كنم و فرداش راهي تهران بشم.

 

پ.ن/ چون ماه رمضون بود ما بعد از هر اذان افطاري مي‌خورديم.

- تو مشهد انگاري هنوز ماه رمضون نرسيده بود!

پنجشنبه هنوز اذان مغرب رو نگفته بودن مردم خيرات شب جمعه پخش مي‌كردن و ملت هم نوش جان مي‌كردن!

- داخل حرم در قسمت‌هاي مختلف دستگاه بخور گذاشته بودن، ملت هم نمي‌دونم به چه نيتي روي بخار آبي كه از اونا خارج مي‌شد دست مي‌گرفتند و به صورتشون مي‌ماليدن و صلوات مي‌فرستادن!!!

+ نگاشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:47 توسط رضا |