تبليغاتX
دستنوشته هاي شخصي من

دستنوشته‌هاي يه آدم! با قيافه غلط انداز! *** بابا جون حداقل 2 خطشو بخون، شايد به دلت نشست

در نخستين روز از هفته‌اي كه امروز آخرين روزشه، پدر خانومم كه باز به زيارت خونه خدا مشرف شده بود از سفر حج برگشت.

يكي دو روز بعدش نماز مغرب كه تموم شد كم كم سر و كله خوديا پيدا شد و جمع خوديا جمع بود.

بعد از پذيرايي مهمونا نوبت شام رسيد.

اما يهويي وسطاي شام برق رفت، بعضيا زود خداحافظي كردن و محفل رو ترك كردن! (حالا مونده تا ببينيم به كجاها و چه چيزايي شبيخون زدن!!!)

از اونجايي كه ظاهرا فشار گاز كم بود روشنايي‌ها جون روشن كردن فضا رو نداشتن و به چندتا شمع بسنده كرديم.

در اين بين حاجي (ابوي بنده) شيطنتش گل كرد واثبات كرد كه دست كمي از فرزند خلفش (پوشه) نداره! به من گفت ببين الان همه بچه‌هارو اغفال مي كنم!

بعد يه تيكه پوست پرتقال رو برداشت و الكلش رو ريخت به شعله يكي از شمع‌ها و همه بچه ها چند برابر شدن شعله شمع رو ديدن و ...

در طرفه‌العيني ويروش پوست پرتقال در بين بچه‌ها شايع شد و كلي سر و صدا راه افتاد.

 

 

چند روز پيش مامانمو برده بودم بيرون، در راه برگشت به منزل، آقا پليسه جلومو گرفت!

علت رو ازش پرسيدم، گفت: كمربندت بازه!

ديدم راست ميگه و پر رويي نكردم، فقط بهش گفتم خوبه كه كمربندم بازه، اگه زيپم باز بود چقدر جريمه مي‌كردي!!!؟

------------------------------****----------------------------

امشب برفي كه اومده بود آدمو ياد ماسه بادي هاي كنار دريا مي‌انداخت.

بعد از هيئت برگشتيم شهرك و هوس كرديم يه كم با هم برف بازي كنيم.

اول كه پارو آورديم و يه كوه برفي تو محوطه درست كرديم ولي ديديم كه كاري بيهوده‌اي كرديم.

بعدش يه ذره با برف زديم تو سر و كله هم، حسين هم دامادشونو كه تازه به جمع خونوادشون اضافه شده بود به ما معرفي كرد و ما هم با برف از اون استقبال كرديم.

حديود يك ساعت تو برفا دوييديم و برف بازي كرديدم. هر بار كه نشستم و پاشدم، چند سانتي متر اسپيلت جديدم جر خورد.

وقتي اومدم خونه ديدم كه بيشتر از يك وجب جر خورده!!!

با خودم فكر كردم كه اگه اون پام نبود شايد خودم...!!!

 

+ نگاشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 15:12 توسط رضا |