![]() |
امون از وختي كه آدم اسير تكنولوجي بشه و اين تكنو لوجي يه گوشه از زندگي اين بشر دو پا رو بگيره.
البته فقط اين تيكنولوجي همه بد بختي آدما نيس، يه وختايي هستش كه آدم از مشكلات كوچيك كلافه ميشه.
... عارضم به خدمتتون كه يكي از روزهايي كه مشرف شده بودم خونه پدر خانومم اينا، گوشي تيليفون همراهِ موبايلم اونجا جا موندش. براي اينه تماسهايي كه بام ميگيرن براشون مزاحمت ايجاد نكنه گفتم كه خاموشش كنن.
اتفاقا فرداي اون روز قرار بود كه منو احمد ماشين ممدمونو ببريم گارانتي.
صبح كه شد از خونه به احمد زنگ زدم و هماهنگ كرديم.
قرار بود احمد ماسين ممدو بياره، كه مطابق معمول باك بنزين ماشين خالي بود و منم موتورمو بيارم كه از نمايندگي باهاش بريم شركت.
احمد اومد دم خونه، سوئيچ و كارت سوخت موتورمو از پنجره براش انداختم پايين و گفتم تو برو بنزين بزن تا منم خودمو تو پمپ بنزين برسونم بهت. (غافل از اين كه من براي كارتم رمز گذاشتم و اون ...!)
ناچاراً رفتم تو پمپ بنزيني كه توي مسير بود و چند ديقه منتظر موندم ولي خبري نشد. كمي جلوتر رفتم و يه تلفن كارتي به چشمم خورد.
كلي خركيف شدم
كارتي رو كه از زمان طفوليت به همراهم داشتم در سوراخ تلفن فرو كردم اما انگار كارت من مال زماني بود كه تلفنها سكه اي بود، هرچي قسم و آيه و خواهش و... بلد بودم با اون تلفن زرد يا شايدم سبز رنگ درميون گذاشتم اما اونم مثل آدما فقط پول رو ميشناخت.
(در اين دو دهه كه از عمرش ميگذشت 1400 تومن توش مونده بود!)
افسرده ولي با اميد به آينده به سمت نمايندگي راه افتادم.
جلوي نمايندگي منتظر احمد موندم. يه رُب، بيس ديقه، نيم ساعت، ولي احمد نيومد. رفتم تو مغازه اي كه جنب نمايندگي بود و گفتم "سلام؛ ببخشيد كه اول صبح مزاحمتون ميشم، مي تونم يه تلفن بزنم؟"
آقاهه با نامردي تمام گفت تلفن نداريم. (انگار من كورم و دوتا تلفن روي ميزشو نميبينم.)
بازم كمي صبر كردم، اين بار به يكي ديگه از مغازهها رفتم. اين دفه يارو گفت من شاگرد مغازهام، برو از صاحبش اجازه بگير.
صاحب مغازه اول OK داد، بعد گفت فقط موبايل نباشه.
نا اميدانه گفتم اتفاقا موبايله. بعد گوشي خودشو درآورد و گفت بيا با اين زنگ بزن.
با احمد تماس گرفتم و رمز رو دادم بهش، بعد از نيم ساعت سر و كلهاش پيدا شد.
و اما بعد ...
دو تايي رفتيم ماشينو تحويل بديم، كمي در صف ماشينا ايستاديم.
جلوي در كه رسيديم آقاهه گفت: "اين نمايندگي اختصاصي زانتياست..."
نمي دونم پاهامون آب رفته بود يا دستامون كش اومده بود!؟ فقط ميدونم كه دست از پا درازتر به سمت يه نمايندگي ديگه رفتيم و تا ماشينو تحويل داديم و رفتيم فتيم محل كار، ساعت شده بود 10:30
آخر الامر تو اين 3 – 4 روزي كه گوشيم خونه آقا سيد (پدر خانوممو ميگم) جا مونده بود مكافات و مصيبت و مشقتها كشيدم كه مپرس.