![]() |
يه بار بعد از ساعت اداري موندم تو سازمان و تا ساعت 1 نصفه شب بكوب كار كردم.
به خاطر دو زار و ده شاهيش نبود، انصافا هم فعاليت اضافي بود و ...
فرداي اون روز يه مقدار كلاسم دير شد و همينجوري يلخي موتورمو گذاشتم تو پياده رو و قفل كردم، از كلاس كه بيرون اومدم كلاه كاسكت و دستكشمو كه روي فرمون موتور بلند كرده بودن!
خلاصه يه دفه كه تا بوق سگ مونديم، بيس تومن رفت تو پاچمون!!!
فردا، (در واقع چند ساعت ديگه از امروز)، درگير برگزاري اولين كنگره بين المللي دامپزشكي طيور هستيم.
الان يه ذره سرم خلوت شده، تو اين سازمان كوفتي هنوز بهم شام ندادن!
البته ديگه كسي نمونده كه بخواد شامي هم در كار باشه. اينقدر چاي خوردم كه تا تو چشام اومده.
كيه كه قدر بدونه!!!؟؟؟
ديگه ارزش نداره تا خونه برم و فردا دوباره برگردم به اين خراب شده، باس شب همينجا لالا كنم.
ميترسم دوباره فردا خدا بذاره تو كاسهام كه تا الان موندم! يا شايدم بگه خدمت صادقانه بخوره تو كمرت!